تبليغاتX
بهزاد و آیسان
بهزاد و آیسان

" " در راه عشق بسی خار و خس است.....دل عاشق تحمل بایدش " "


نصف روز ، الافی

سلااااااااااااااااام به تمام دوستان وبلاگی

خوبید انشالله؟؟

عصابم خورده به شدت 

امروز صبح طبق فرمایش جناب سرهنگ ... رفتم دفتر ایشون تا ببینم همچنان باید برم کرمانشاه یا دوباره محل خدمت من تغییر کرده ، وقتی رسیدم تشریف نداشتن و من مدت یک ساعت الی دو ساعت منتظر بودم که تشریف فرما بشند و که آخر هم نیومدند و فهمیدم کار منو دادن به جناب سروان ش که ایشون هم نبودند و وقتی اومد رفتم دفترش گفت چه کار داری وقتی براش توضیح دادم یه دفعه سرم داد کشید تو چرا با لباس شخصی اومدی اصلا چرا خودتو معرفی نکردی

گفتم من تازه اومدم ببینم کجا افتادم و طبق حکم قبلی تا 5 آبان مرخصی دارم گفت نخیر برو زود حکمتو بگیر و خودتو معرفی کن

منم حکمم رو گرفتم دیدم افتام تهران بهداری مرکزی پیش خودم گفتم از بیمارستان افتادم بهداری چه پیشرفتی خاک بر سرت بهزاد

از سرباز اونجا پرسیدم این کجاست گفت 2 تا پادگان پایینتر منم سریع راه افتادم ببینم کجا افتادم رسیدم به اولین پادگان برای اطمینان از دژبانش پرسیدم اینجا آدرس کجاست گفت پادگان پایینی منم وقتی مطمئن شدم سرعتم رو بیشتر کردم و وقتی رسیدم پادگان دوم از دژبان اونجا پرسیدم این نامه رو کجا ببرم گفت مال این پادگان نیست برو پادگان بالایی گفتم مطمئنی گفت آره

دوباره برگشتم بالا همون پادگان اول به دژبانش گفتم دوباره منو فرستادن اینجا گفت نه همون اولیه گفتم یارو اونجا خیلی با اطمینان آدرس اینجا رو داد بالاخره خود دژبان هم به شک افتاد گفت برو فلان اتاق پیش سرهنگ... منم سریع رفتم.

خدایی عجب مرد ماهی بود فوق العاده خوش برخورد کاش همون جا افتاده بودم وقتی نامه منو دید یه جمله زیرش نوشت گفت برو همون پادگان پایینی پیش سروان ش منم دوباره از پادگان اومدم بیرون و سریع رفتم پادگان دوم و رفتم داخل وقتی نامه منو دید بم آدرس دفتر همون سروان ش رو داد و منم رفتم.

از دور وقتی داخل دفتر رو نگاه کردم قیافه اون سروان رو دیدم گفتم خدا رحم کنه این از اوناست که پاچه میگیره

رفتم داخل نامه منو که دید زیر لب گفت بهداری جا نداره منم چیزی نگفتم بعد گفت فردا صبح با لباس نظامی اینجا باش

حالا فردا برم ببینم چه خبره خدا کنه بهداری افتاده باشم اگه نه چقدر پشیمانی داره بیمارستان امام حسین کرمانشاه رو از دست داده باشم

پاورقی : داخل متن دوتا سرهنگ ... نوشتم که بدونید با هم فرق میکنند

همچنین دوتا هم سروان ش نوشتم که این دوتا هم یکی نیستند

ضرب المثل : خدا خر رو شناخت بش شاخ نداد ( قبول دارید ؟؟؟ )


نويسنده : بهزاد

شنبه دوم آبان 1388 |

 

اندر حکایت آش خوری -- 2

سلام به تمامی دوستان گلم

بازگشت تیمسار از باغرود و تمام شدن آموزشی

یکی از بینندگان وبلاگ اینجا همچین نظری رو گذاشته

من اسم یکی از دوستای دوره دبستانم رو سرچ کردم تو گوگل اینجارو اورد !
فقط خواستم بگم که این ایسانی که نوشتی ازش کاملا مشخصه یه شخصیت خیالیه . به روانپزشک مراجعه کن .

خدمت شما بگم چیزی که خیلی خوب در این مدت یاد گرفتم صبره ، در مورد نظر شما بگم چطور اینقدر مطمئن نظر دادی؟؟؟ واسم خیلی جالبه ( اگه نتونستی ثابت کنی آیسان من خیالی من بت پیشنهاد میکنم بری پیش روانپزشک !!! )

خاطرات بعد از میان دوره

من روز یکشنبه راه افتادم چون دوستان ستاد رویت ماه گفتند یکشنبه عیده منم صبح ساعت 6 به اتفاق پدر گرامی رفتم میدان راه آهن برای بلیط قطار که اونجا چند تا از دوستان آشخور رو دیدم بعد تقریبا 20 مونده به من بلیط تموم شد

زود رفتم ترمینال جنوب بلیط ساعت 3.5 گیرم اومد منم نفس عمیقی کشیدم رفتم خونه منم باید ساعت 9 خودمو به پادگان معرفی میکردم اگر نه برام تاخیر میزدن در ضمن ساعت 5 هم باید میرفتیم میدان تیر برای تیر اندازی

ساعت 3.5 من در ترمینال جنوب حاضر بودم برای راه افتادن به سمت نیشابور راس ساعت اتوبوس حاضر نبود و ساعت 4 اومد منم دلشوره گرفتم چون مسیر تقریبا 12 ساعته میرفتن و اگه همون راس 4 هم حرکت میکرد من 4 صبح پادگان بودم ( تاخیر واسم مهم نبود چیزی که اذیت میکرد نرسیدن به میدان تیر بود )

آقای راننده با خیال راحت شروع به سوار  کردن مسافرین محترم کرد و ما تا ساعت تقریبا 5 در ترمینال منتظر تشریف فرما شدن مسافرین بودیم تا بالاخره اتوبوس راه افتاد

مسیر ، طبق معمول 12 ساعته رفت تازه وسط راه یه راننده تازه کار هم داشت که میخواست از استاد رانندش رانندگی یاد بگیره و با سرعت آروم حرکت میکرد منم فقط حرص میخوردم که دیر شد بابا زود برو دیگه

از شانس بد ما وسط راه بارون گرفت و بازم سرعت ماشین کم شد ولی خدا رو شکر بارون زود بند اومد

خلاصه من ساعت 5 رسیدم پادگان و آقای دژبان برای من 8 ساعت تاخیر زد منم زود رفتم طرف خوابگاه که به بچه ها برسم برای میدان تیر دیدم بچه ها مشغول نظافت محوطه گردان هستند و منم باز نفسی بس عمیق کشیدم و متوجه شدم چون ماه رمضان تموم شده برنامه پادگان هم تغییر کرده و میدان تیر ساعت 7 میریم

صبحانه که شامل یه کره 50 گرمی و مربای 50 گرمی و یه عدد نان بود خوردیم و بعد از نظافت سلف توسط اینجانب ، به اتفاق دوستان به سمت میدان تیر که در فاصله 5 کیلومتری پادگان بود و باید پیاده میرفتیم حرکت کردیم

در راه میدان تیر یه جایی رو دیوارش نوشته من و رویا و زیرش تاریخ زده منم هر وقت از اون جا رد میشدم و اون جمله رو میخوندم دلم میگرفت طوری که بچه ها نمیذاشتن چشمم به اون نوشته بیفته

رفتیم و به میدان تیر هم رسیدیم و تیر اندازی هم کردیم و نمره منم شد 80 از 100 و بعد دوباره به سمت پادگان حرکت کردیم 

هفته با تمام سختی هاش گذشت و جمعه رسید و دوستان هم اصرار کردن بیا بریم مشهد ( من مشهد رو دوست دارم ولی علت اینکه نمیرفتم این بود وقتی تنهایی میرفتم میدیدم آیسان کنارم نیست خیلی دلم میگرفت ) و منم با اصرار اونا بالاخره راضی شدم و رفتم و البته نمیگم بد گذشت چون خوش گذشت ولی دلم خیلی یاد خانومی میکرد طوری که وقتی بش زنگ میزدم بغض میکردم ( چه کنم دست خودم نبود )

رفتم حرم امام رضا چندتا نماز خوندم به نیت های مختلف یه نماز هم به نیت دوستان خوبمون خوندم

جاتون خالی خیلی حرم بم حال میداد

جمعه عصر برگشتیم به سمت نیشابور هفته بعد از اون هم گذشت و دوباره رسید به جمعه و باز هم پیشنهاد مشهد و مخالفت من و ایندفعه دیگه نرفتم ( در اصل امام رضا نطلبید ) و با چندتا از دوستان آشخورمون رفتیم جایی بنام بوژان ( یه جایی مثل دربند و درکه خودمون ) و پیشنهاد میکنم اگه رفتید مشهد یه سری به نیشابور و بوژان بزنید البته الان دیگه سرده ولی تابستون خوبه

هفته بعد از اون هم گفتند باید بریم اردو یعنی تاریخ 88/7/22 که سر این قضیه هم ما رو خیلی اذیت کردن چون قرار بود ما رو تاریخ 88/7/20 ببرند اردو ، چون هرچی زودتر میرفتیم اردو ، از پادگان زودتر ترخیص میشدیم

اردو

میگم اردو فکر نکنید اردو تفریحی نخیر یک اردوی جنگی که معمولا سربازان رو بعد از پایان دوره آموزشی میبرند و در اونجا شرایط سخت جنگی حکم فرماست مثلا : چیزی بنام برق ، حموم ، آب لوله کشی ، بخاری و ... وجود نداره البته به نظر من و تمام سربازا بهترین روزای آموزشی همون اردو

فاصله اردوگاه تا پادگان تقریبا 12 کیلومتر بود که باز پیاده رفتیم با این تفاوت که یه کوله تقریبا 50 کیلویی که وسایلمون بود هم همراه ما بود که شامل 1 پتو ، 1 کیسه خواب ، کلاه جنگی ، فانسقه ، بند حمایل ، لباس شخصی و وسایل شخصی و 1 کوله انفرادی و ... بود

خلاصه رسیدیم و شب ساعت 6 بعد از ظهر به خاطر خستگی راه ، در چادری که 12 نفری زدیم به اتفاق خوابیدیم یه دفعه دیدیم یه نفر داره کنار چادرمون تیراندازی میکنه اونم به صورت رگبار اونطرف هم دران با دوشکا تیر اندازی میکنن و نارنجک میندازن و دارن آژیر میزنن ساعت رو که نگاه کردم دیدم ساعت 11 شبه و به اصطلاح خودشون خشم شب زدن و دارن داد میزنن زود برید محل صبحگاه

زود لباس پوشیدیم رفتیم اونجا ( لازم به ذکره وسیله روشن کردن محیط فانوس بود ) رفتیم محل صبحگاه و بعد از سخنرانی فرمانده اردوگاه 12 رفتیم در چادر و خوابیدیم تا صبح ساعت 3.30 که بیدار باش بود برای نماز صبح و بقیه کارا

روز بعد هم گذشت و شب ما رو بردن پیاده روی شبانه اونم با مسافت 5 کیلومتر و جهت شناسی رو با استفاده از ستارگان یادمون دادن البته روزش هم سنگر کنده بودیم

شب با خیال راحت خوابیدیم تا صبح و روز از نو و روزی از نو و شب بعد هم به همین صورت گذشت

شب بعد فهمیدیم دوباره میخوان خشم شب بزنن ما هم برای اینکه اونا رو حرص بدیم به همه سربازا گفتیم بجای واژه خشم شب از واژه لطفا بیدار شوید استفاده کنید تا بفهمن این کارا فایده  نداره و همچنین با استفاده از عوامل نفوذی یا همون ستون پنجم فهمیدیم چه ساعتی خشم شب میزنن و ما هم نیم ساعت قبلش بیدار شدیم طوری که فرمانده ما وقتی ما رو دید تعجب کرد گفت الان ساعت 3 نصفه شبه چرا بیدارید گفتیم همینطوری ، لطفا بیدار شوید رو هم زدن و ما به جای اینکه بدویم به سمت سنگر بر خلاف سایر گردانها که با شتاب به سمت سنگرها میرفتند همه رفتیم پشت سنگر قایم شدیم تا اولین گردانی باشیم که در صبحگاه حاضر میشیم و همین اتفاق هم افتاد

روزش هم گفتند پیاده روی برد بلند دارید که حدود 30 کیلومتر بود و منم با احترام کامل پیچوندم و نرفتم

بعد از اون هم چندتا کلاس گذاشتن و صبح روز آخر هم مانور گذاشتن ( خدایی خیلی مانور مسخره ای بود )

و برگشتیم پادگان

تقسیم نیرو

صبح دیروز با 1000 بدبختی بمون گفتند ادامه خدمت کجا افتادید و منم حدس بزنید کجا افتادم !!!؟؟؟؟

افتادم بیمارستان امام حسین کرمانشاه ولی اصلا ناراحت نشدم و میخندیدم بچه ها گفتند چرا خوشحالی گفتم چون دارم میرم نزدیک خانومم که همدان داره درس میخونه البته امروز صبح که داشتم به مامان میگفتم داشت سکته میکرد و گفت دیگه تحمل دوری نداره باید بندازی خودتو تهران منم یه کارایی کردم حالا  فردا معلوم میشه کجا میفتم

ساعت 2 بعد از ظهر هم سوار اتوبوس شدیم و ساعت 5 صبح هم من خونه بودم

بعد نوشت : این شعر رو روی سطل زباله در پادگان نوشته بود و منم خیلی خوشم اومد

زندگی چون قفسی است

                                   قفسی تنگ و پر از تنهایی

و چه زیباست لحظه غفلت آن زندانبان

                                  و پس از آن پرواز 

فدای بهترین همسر دنیا بشم آیسان جونم میپرستمت



نويسنده : بهزاد

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 |

 

اندر حکایت آش خوری -- 1

سلام به دوستان
اول کار بذار بگم ببینم چرا به سربازی میگن آش خوری؟؟؟ آخه هر روز بمون سوپ میدن شدیم سوپ خور نه آش خور
والا تا الان یه کاسه آش به ما ندادن عقده ای شدیم رفت
حالا از اول شروع کنم
ساعت 5 بعد از ظهر روز جهارشنبه گفتن بیاید ترمینال جنوب ما هم گفتیم چشم و رفتیم از اونجا ما سوار ماشین شدیم به سمت نیشابور و اتوبوس بعد از مدتی حرکت خراب شد اینم از شانس ما بود
یه ساعتی اونجا معطل شدیم بعد دوباره راه افتاد
نمیدونم چرا هرچی این اتوبوس میرفت نمیرسید بالاخره ساعت 6 صبح پنجشنبه تابلوی پادگان شهید هاشمی نژاد رویت شد و این سفر تمام شد
ما آخرین اتوبوسی بویم که رسیدیم
ثبت نام شدیم و وارد پادگان شدیم ( اول بگم این پادگان در منطقه ای بنام باغرود واقع شده )
تا وارد شدیم دوستانی که هنوز به گروه کچلان ملحق نشده بودند به سمت سلمانی فرستاده شدند و ما هم که کچل بودیم گفتند به سمت مجموعه کلاس حرکت کنید تا اونجا سایز لباساتون رو بگیرند تا بتون لباس بدیم و ما هم گفتیم چشم !!!
بعد از سایز کردن لباسها گفتن در محل صبحگاه پادگان به خط صبر کنید تا فرمانده بیاد پیش شما
فرمانده اومد بعد ما رو به ترتیب قد به ترتیب کردند و و کد دادن و کد من شد 96
گفتن حرکت کنید به سمت ساتر ( ساتر محلی است که در آن اسباب و لباسهای نظامی داده می شود )
ولی خودمونیم عجب آفتاب داغی داره این نیشابور بعد از یک ساعت در صف بودن نوبت ما شد و لباسها رو تحویل گرفتم
بعد فرستادن به سمت خوابگاه ( مشهور به آسایشگاه ) خلاصه روز اول پدرمون رو به معنای کامل در آوردن
بعد متوجه شدیم  هیچ گروهی را اینقدر اذیت نکردن و بازم کاشف به عمل اومد میخواستن ما رو اذیت کنن و ما هم متعهد شدیم به اینکه پدرشونو در بیاریم
جمعه که تعطیل بودیم
شنبه کلاسها شروع شد ( کلاس تئوری و عملی با هم شامل رژه ، تیراندازی ، عقیدتی ، احکام و .... )
اذیت کردن ما هم شروع شد طوری که در این 23 روز اشک اینا در اومده
برای نماز هر دفعه دارن داد میزنن به خط شید و در یک صف منظم به سمت نمازخانه برید ما هم میگیم چشم ولی چه چشمی اول صف تشکیل میدیم بعد که فرمانده میگه شعار بدید و بازهم ما میگیم چشم شروع میکنیم به آواز خوندن و صف رو خراب میکنیم هرکی واسه خودش راه میفته
مثلا : خونی که در رگ ماست             حق مسلم ماست
یا : کربلا کربلا ما داریم میاییم           کربلا کربلا ما داریم میاییم            اگرم نیاییم یارم میایه دلدارم میایه
فرمانده هم قاطی میکنه و اینطوری میشه که هر چند روز یکبار مرخصی ها تعلیق میشه
اونجا توبیبخی ها باید برند پست نگهبانی از توالت بدن و مواظب آفتابه باشند که دشمن ندزده حتی نگهبانی از درخت هم داریم (خدایی ضایعه نه؟؟؟)
اونجا یه توفیق اجباری هم نصیب بنده شد اونم این بود : ارشد نظافت سلف (یعنی باید سلف رو به همراه تعدادی نظافت کنیم)
بعد از مذاکرات فراوان تا دیروز که بنده اومدم مرخصی 15 نفر نیرو داشتم و همه با هم تمیز میکنیم و نکته جالب اینه بعد از مدتی فرمانده گردان اومد سلف رو بازدید کرد و همونجا از خوشحالی دهنش باز موند
گفت تا الان سلف به این تمیزی نبوده و به همه ما تشویقی داد
خدایی سلف برق افتاده بود آخه هر شب کف سلف رو با آب و تایید میشوریم واسه همین کفش برق میزنه
حالا هم مرخصی من یکشنبه تموم میشه و ساعت 21 باید اونجا خودمو معرفی کنم
آخرین حرفم اینه سربازی نه سخته نه آسون اونجا آدم باید بزنه رگ بی خیالی

۲تا نکته که دوستان پرسیدن : ۱ - موبایل ممنوعه ۲- خودم از تهران کچل کرده بودم
و مهمترین مطلب اینه اگه خانومی نبود اصلا نمیتونستم تحمل کنم کلی هر روز بم امید و انرژی میداد

عاشقتم آیسان جونم تا آخر عمر ( یه بوس آبدار از اون صورت ماهت یکی هم از اون لبای نازت عاشقتم تا آخرین لحظه عمرم )

نويسنده : بهزاد

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 |

 

حالو روز من

سلااااااااااام

دوستان تا وقتی بیام فعلا خدانگهدار(برمیگردمااااا)

فعلا تا اطلاع ثانوی


نويسنده : بهزاد

سه شنبه سوم شهریور 1388 |

 



بهزاد و آیسان
این وبلاگ متعلق به ما دوتاست
من و نامزد عزیزم که از ته قلب دوسش دارم ( آیسانم میپرستمت تا آخر عمر )
سعی میکنیم این وبلاگو با هم تا آخر ادامه بدیم یعنی در اصل اینجا خونه مجازی ماست پس به خونه ما خوش اومدید.

Behzad.Aysan@gmail.com

 

حرف دل ( آتیش عشق )
مناسبت ها
داستان
داستان عشق ما دوتا ( در دست احداث )

 

بهزاد
آیسان

 

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

 

نصف روز ، الافی
اندر حکایت آش خوری -- 2
اندر حکایت آش خوری -- 1
حالو روز من
روز فراموش نشدنی (خیلی شوووووووووم)
اگه بشه یه پست طولانی
التماس دعا
انتخاب ات
عنوان دارد
آخیش

 

دنیای عشق 2 عاشق (حجت و بهاره)
آسمان عشق زیباست... (علی و نازنین)
وصله های زندگی (محسن و سمانه)
دوران خوش زندگی با عشق (مموش و پیشی)
نیلوفر دوستت دارم ( رضا و نیلوفر )
یه عشق پاک و آسمونی...( مریم و امین )
ماه من ( فائزه و مصطفی )
آدم برفی ( آرمیا و پریسا )
آشيانه ای برای عشق (مهسا و همسرش)
ناگفته های من و تو ( خانوم خونه و آقای خونه )
حرفای شنیدنی و نشنیدنی(خاطرات من و امیر)
تولدی دوباره (مونا و علیرضا)
دو تا دیووووونه عاشق ( فرهاد و لیلا )
کافی شاپ 2 نفره ( هادی و نازی )
بهترین من ســـــــــــلام ( جواد و فرح )
من و تو ( حسین و فروزان )
رقص باد و آتش ( سام و ستاره )
بهنام و میترا ( بهنام و میترا )
عشق من الهه ( غفار و الهه )
خاطرات سحری و آقا هانی ( سحر و هانی )
خونه ی ما ( گلی و همسرش )
.ღღ**خودم و خودت.ღღ** ( شیوا و میثم )
نسیم عشق ( نیلوفر و مهدی )
مرمر و حســـــــــــــــین
¨ஜ`*• اشکان و روژان .•*´ஜ¨ ( اشکان و روژان )
مــــــــــــــن و آقایـــــــــــــــــــــی
خاطرات آرش و هلیا ( آرش و هلیا )
لحظه لحظه خاطرات تا رسیدن ( مریم و سعید )
یه کوچولو و آقاییش
عاشقانه های گل یاس ( گل یاس و حسین )
همسفر من ( ستاره و میلاد )
داستانهای حسین و فاطمه ( حسین و فاطمه )
کلبه کوچک دو عاشق ( محمد و مریم )
تی تی ( مریم و رضا )
_×^*عاشقانه های آقایی و خانومی*^×_ (مجتبی و مریم)
بی تو هیچم ( نورا و علیرضا )
نوشته های دختر عاشق ( دختر عاشق و فرهاد )
آرتیــــــــــــــــــــــن و آرتینــــــــــــــــــا
خاطرات پیشی و جوجو
مینی خانوم و مینک خان
یک فنجان چای در خانه دل ( امیر و تینا )
خاطرات مموشی و پیشی جونش
روزهای خوب بارونی ( بهناز و هاشم )
عـــــــــــــــــــــــلی و آرزو
2 تا گل ( حسین و فاطمه )
دو کبوتر عاشق ( مانی و سعیده )
رویای بزرگ ( تینا و احسان )
عشــــــــــــــــــــق مــــــــن
رضــــــــــا و تینــــــــــا
مهـــــــــــــــــناز و ســـــــــــــــــــــــــــــعید
مـــــــــــــــــــــــن و جوجـــــــــــــــــوم
می نویسم می نویسم از تو ... (یغما و بهترین)
راحــــــــــــــــــــل و امــــــــــــــــــــــین
آقا و خانوم خوشحال
عــــــــــشـــــــــــق 10 ســـــــــــــــــاله
مــــــــــــــــــــــــن و نفســـــــــــــــــــم
دوعــــــــاشـــــــــــــق (شیوا و حمید)
زوج خوشبخت (مهناز و شروین)
lena & Ali
با من بمون عشق من (سارا و علی)
احســــــــــــــــان و ســــــــــــودابه
من و اون (کیمی و نی نی)
دو آدم برفی عاشق ( علیرضا و سمانه )
یه زوج عاشق ( ســــــــاناز و امـــــــــــــــیر )
دو خط موازی... ( حمیده )
پاســـــــــــــــــــــتیل و جوجـــــــــــــــــــو
ماتریس زندگی من ( لیلا و محسن )
آبمیوه های عاشقانه هویج و آقاییش
خاطرات ما ( مریم و سیاوش )
دل نوشته ( سینا و تینا )
یادگار عشق ما ( ترانه و منصور )
حــــــــــــــامد و آوا
دست نوشته های آبجی کوچولو (سارا و عشقش)
راز گل سرخ ( دارا و سارا )
ماه آسمون (نازنین و ایمان)
ماتیک صورتی(ملی جونو ومسعود جونش)
خاطرات عشق
خانه ژله ای ( نگار و علی )
و خدایی که در این نزدیکیست ( سمیه خانوم )
عاشقانه ها (عسل خانوم)
وصله های زندگی من ( سمانه محسن )
امپراطور دلها
سرزمین پروانه ها
وبلاگ عاشقای ایرونی

 

پروفایل ما
نظر سنجی
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو... بپیچان!
موتور جستجوی 2 عاشق
اینم آدرس کوتاه شده وبلاگ ما
خبر گذاری خودم ( بهزاد )

 

RSS 2.0
Locations of visitors to this page