تبليغاتX
بهزاد و آیسان
بهزاد و آیسان

" " در راه عشق بسی خار و خس است.....دل عاشق تحمل بایدش " "


نصف روز ، الافی

سلااااااااااااااااام به تمام دوستان وبلاگی

خوبید انشالله؟؟

عصابم خورده به شدت 

امروز صبح طبق فرمایش جناب سرهنگ ... رفتم دفتر ایشون تا ببینم همچنان باید برم کرمانشاه یا دوباره محل خدمت من تغییر کرده ، وقتی رسیدم تشریف نداشتن و من مدت یک ساعت الی دو ساعت منتظر بودم که تشریف فرما بشند و که آخر هم نیومدند و فهمیدم کار منو دادن به جناب سروان ش که ایشون هم نبودند و وقتی اومد رفتم دفترش گفت چه کار داری وقتی براش توضیح دادم یه دفعه سرم داد کشید تو چرا با لباس شخصی اومدی اصلا چرا خودتو معرفی نکردی

گفتم من تازه اومدم ببینم کجا افتادم و طبق حکم قبلی تا 5 آبان مرخصی دارم گفت نخیر برو زود حکمتو بگیر و خودتو معرفی کن

منم حکمم رو گرفتم دیدم افتام تهران بهداری مرکزی پیش خودم گفتم از بیمارستان افتادم بهداری چه پیشرفتی خاک بر سرت بهزاد

از سرباز اونجا پرسیدم این کجاست گفت 2 تا پادگان پایینتر منم سریع راه افتادم ببینم کجا افتادم رسیدم به اولین پادگان برای اطمینان از دژبانش پرسیدم اینجا آدرس کجاست گفت پادگان پایینی منم وقتی مطمئن شدم سرعتم رو بیشتر کردم و وقتی رسیدم پادگان دوم از دژبان اونجا پرسیدم این نامه رو کجا ببرم گفت مال این پادگان نیست برو پادگان بالایی گفتم مطمئنی گفت آره

دوباره برگشتم بالا همون پادگان اول به دژبانش گفتم دوباره منو فرستادن اینجا گفت نه همون اولیه گفتم یارو اونجا خیلی با اطمینان آدرس اینجا رو داد بالاخره خود دژبان هم به شک افتاد گفت برو فلان اتاق پیش سرهنگ... منم سریع رفتم.

خدایی عجب مرد ماهی بود فوق العاده خوش برخورد کاش همون جا افتاده بودم وقتی نامه منو دید یه جمله زیرش نوشت گفت برو همون پادگان پایینی پیش سروان ش منم دوباره از پادگان اومدم بیرون و سریع رفتم پادگان دوم و رفتم داخل وقتی نامه منو دید بم آدرس دفتر همون سروان ش رو داد و منم رفتم.

از دور وقتی داخل دفتر رو نگاه کردم قیافه اون سروان رو دیدم گفتم خدا رحم کنه این از اوناست که پاچه میگیره

رفتم داخل نامه منو که دید زیر لب گفت بهداری جا نداره منم چیزی نگفتم بعد گفت فردا صبح با لباس نظامی اینجا باش

حالا فردا برم ببینم چه خبره خدا کنه بهداری افتاده باشم اگه نه چقدر پشیمانی داره بیمارستان امام حسین کرمانشاه رو از دست داده باشم

پاورقی : داخل متن دوتا سرهنگ ... نوشتم که بدونید با هم فرق میکنند

همچنین دوتا هم سروان ش نوشتم که این دوتا هم یکی نیستند

ضرب المثل : خدا خر رو شناخت بش شاخ نداد ( قبول دارید ؟؟؟ )


نويسنده : بهزاد

شنبه دوم آبان 1388 |

 

اندر حکایت آش خوری -- 2

سلام به تمامی دوستان گلم

بازگشت تیمسار از باغرود و تمام شدن آموزشی

یکی از بینندگان وبلاگ اینجا همچین نظری رو گذاشته

من اسم یکی از دوستای دوره دبستانم رو سرچ کردم تو گوگل اینجارو اورد !
فقط خواستم بگم که این ایسانی که نوشتی ازش کاملا مشخصه یه شخصیت خیالیه . به روانپزشک مراجعه کن .

خدمت شما بگم چیزی که خیلی خوب در این مدت یاد گرفتم صبره ، در مورد نظر شما بگم چطور اینقدر مطمئن نظر دادی؟؟؟ واسم خیلی جالبه ( اگه نتونستی ثابت کنی آیسان من خیالی من بت پیشنهاد میکنم بری پیش روانپزشک !!! )

خاطرات بعد از میان دوره

من روز یکشنبه راه افتادم چون دوستان ستاد رویت ماه گفتند یکشنبه عیده منم صبح ساعت 6 به اتفاق پدر گرامی رفتم میدان راه آهن برای بلیط قطار که اونجا چند تا از دوستان آشخور رو دیدم بعد تقریبا 20 مونده به من بلیط تموم شد

زود رفتم ترمینال جنوب بلیط ساعت 3.5 گیرم اومد منم نفس عمیقی کشیدم رفتم خونه منم باید ساعت 9 خودمو به پادگان معرفی میکردم اگر نه برام تاخیر میزدن در ضمن ساعت 5 هم باید میرفتیم میدان تیر برای تیر اندازی

ساعت 3.5 من در ترمینال جنوب حاضر بودم برای راه افتادن به سمت نیشابور راس ساعت اتوبوس حاضر نبود و ساعت 4 اومد منم دلشوره گرفتم چون مسیر تقریبا 12 ساعته میرفتن و اگه همون راس 4 هم حرکت میکرد من 4 صبح پادگان بودم ( تاخیر واسم مهم نبود چیزی که اذیت میکرد نرسیدن به میدان تیر بود )

آقای راننده با خیال راحت شروع به سوار  کردن مسافرین محترم کرد و ما تا ساعت تقریبا 5 در ترمینال منتظر تشریف فرما شدن مسافرین بودیم تا بالاخره اتوبوس راه افتاد

مسیر ، طبق معمول 12 ساعته رفت تازه وسط راه یه راننده تازه کار هم داشت که میخواست از استاد رانندش رانندگی یاد بگیره و با سرعت آروم حرکت میکرد منم فقط حرص میخوردم که دیر شد بابا زود برو دیگه

از شانس بد ما وسط راه بارون گرفت و بازم سرعت ماشین کم شد ولی خدا رو شکر بارون زود بند اومد

خلاصه من ساعت 5 رسیدم پادگان و آقای دژبان برای من 8 ساعت تاخیر زد منم زود رفتم طرف خوابگاه که به بچه ها برسم برای میدان تیر دیدم بچه ها مشغول نظافت محوطه گردان هستند و منم باز نفسی بس عمیق کشیدم و متوجه شدم چون ماه رمضان تموم شده برنامه پادگان هم تغییر کرده و میدان تیر ساعت 7 میریم

صبحانه که شامل یه کره 50 گرمی و مربای 50 گرمی و یه عدد نان بود خوردیم و بعد از نظافت سلف توسط اینجانب ، به اتفاق دوستان به سمت میدان تیر که در فاصله 5 کیلومتری پادگان بود و باید پیاده میرفتیم حرکت کردیم

در راه میدان تیر یه جایی رو دیوارش نوشته من و رویا و زیرش تاریخ زده منم هر وقت از اون جا رد میشدم و اون جمله رو میخوندم دلم میگرفت طوری که بچه ها نمیذاشتن چشمم به اون نوشته بیفته

رفتیم و به میدان تیر هم رسیدیم و تیر اندازی هم کردیم و نمره منم شد 80 از 100 و بعد دوباره به سمت پادگان حرکت کردیم 

هفته با تمام سختی هاش گذشت و جمعه رسید و دوستان هم اصرار کردن بیا بریم مشهد ( من مشهد رو دوست دارم ولی علت اینکه نمیرفتم این بود وقتی تنهایی میرفتم میدیدم آیسان کنارم نیست خیلی دلم میگرفت ) و منم با اصرار اونا بالاخره راضی شدم و رفتم و البته نمیگم بد گذشت چون خوش گذشت ولی دلم خیلی یاد خانومی میکرد طوری که وقتی بش زنگ میزدم بغض میکردم ( چه کنم دست خودم نبود )

رفتم حرم امام رضا چندتا نماز خوندم به نیت های مختلف یه نماز هم به نیت دوستان خوبمون خوندم

جاتون خالی خیلی حرم بم حال میداد

جمعه عصر برگشتیم به سمت نیشابور هفته بعد از اون هم گذشت و دوباره رسید به جمعه و باز هم پیشنهاد مشهد و مخالفت من و ایندفعه دیگه نرفتم ( در اصل امام رضا نطلبید ) و با چندتا از دوستان آشخورمون رفتیم جایی بنام بوژان ( یه جایی مثل دربند و درکه خودمون ) و پیشنهاد میکنم اگه رفتید مشهد یه سری به نیشابور و بوژان بزنید البته الان دیگه سرده ولی تابستون خوبه

هفته بعد از اون هم گفتند باید بریم اردو یعنی تاریخ 88/7/22 که سر این قضیه هم ما رو خیلی اذیت کردن چون قرار بود ما رو تاریخ 88/7/20 ببرند اردو ، چون هرچی زودتر میرفتیم اردو ، از پادگان زودتر ترخیص میشدیم

اردو

میگم اردو فکر نکنید اردو تفریحی نخیر یک اردوی جنگی که معمولا سربازان رو بعد از پایان دوره آموزشی میبرند و در اونجا شرایط سخت جنگی حکم فرماست مثلا : چیزی بنام برق ، حموم ، آب لوله کشی ، بخاری و ... وجود نداره البته به نظر من و تمام سربازا بهترین روزای آموزشی همون اردو

فاصله اردوگاه تا پادگان تقریبا 12 کیلومتر بود که باز پیاده رفتیم با این تفاوت که یه کوله تقریبا 50 کیلویی که وسایلمون بود هم همراه ما بود که شامل 1 پتو ، 1 کیسه خواب ، کلاه جنگی ، فانسقه ، بند حمایل ، لباس شخصی و وسایل شخصی و 1 کوله انفرادی و ... بود

خلاصه رسیدیم و شب ساعت 6 بعد از ظهر به خاطر خستگی راه ، در چادری که 12 نفری زدیم به اتفاق خوابیدیم یه دفعه دیدیم یه نفر داره کنار چادرمون تیراندازی میکنه اونم به صورت رگبار اونطرف هم دران با دوشکا تیر اندازی میکنن و نارنجک میندازن و دارن آژیر میزنن ساعت رو که نگاه کردم دیدم ساعت 11 شبه و به اصطلاح خودشون خشم شب زدن و دارن داد میزنن زود برید محل صبحگاه

زود لباس پوشیدیم رفتیم اونجا ( لازم به ذکره وسیله روشن کردن محیط فانوس بود ) رفتیم محل صبحگاه و بعد از سخنرانی فرمانده اردوگاه 12 رفتیم در چادر و خوابیدیم تا صبح ساعت 3.30 که بیدار باش بود برای نماز صبح و بقیه کارا

روز بعد هم گذشت و شب ما رو بردن پیاده روی شبانه اونم با مسافت 5 کیلومتر و جهت شناسی رو با استفاده از ستارگان یادمون دادن البته روزش هم سنگر کنده بودیم

شب با خیال راحت خوابیدیم تا صبح و روز از نو و روزی از نو و شب بعد هم به همین صورت گذشت

شب بعد فهمیدیم دوباره میخوان خشم شب بزنن ما هم برای اینکه اونا رو حرص بدیم به همه سربازا گفتیم بجای واژه خشم شب از واژه لطفا بیدار شوید استفاده کنید تا بفهمن این کارا فایده  نداره و همچنین با استفاده از عوامل نفوذی یا همون ستون پنجم فهمیدیم چه ساعتی خشم شب میزنن و ما هم نیم ساعت قبلش بیدار شدیم طوری که فرمانده ما وقتی ما رو دید تعجب کرد گفت الان ساعت 3 نصفه شبه چرا بیدارید گفتیم همینطوری ، لطفا بیدار شوید رو هم زدن و ما به جای اینکه بدویم به سمت سنگر بر خلاف سایر گردانها که با شتاب به سمت سنگرها میرفتند همه رفتیم پشت سنگر قایم شدیم تا اولین گردانی باشیم که در صبحگاه حاضر میشیم و همین اتفاق هم افتاد

روزش هم گفتند پیاده روی برد بلند دارید که حدود 30 کیلومتر بود و منم با احترام کامل پیچوندم و نرفتم

بعد از اون هم چندتا کلاس گذاشتن و صبح روز آخر هم مانور گذاشتن ( خدایی خیلی مانور مسخره ای بود )

و برگشتیم پادگان

تقسیم نیرو

صبح دیروز با 1000 بدبختی بمون گفتند ادامه خدمت کجا افتادید و منم حدس بزنید کجا افتادم !!!؟؟؟؟

افتادم بیمارستان امام حسین کرمانشاه ولی اصلا ناراحت نشدم و میخندیدم بچه ها گفتند چرا خوشحالی گفتم چون دارم میرم نزدیک خانومم که همدان داره درس میخونه البته امروز صبح که داشتم به مامان میگفتم داشت سکته میکرد و گفت دیگه تحمل دوری نداره باید بندازی خودتو تهران منم یه کارایی کردم حالا  فردا معلوم میشه کجا میفتم

ساعت 2 بعد از ظهر هم سوار اتوبوس شدیم و ساعت 5 صبح هم من خونه بودم

بعد نوشت : این شعر رو روی سطل زباله در پادگان نوشته بود و منم خیلی خوشم اومد

زندگی چون قفسی است

                                   قفسی تنگ و پر از تنهایی

و چه زیباست لحظه غفلت آن زندانبان

                                  و پس از آن پرواز 

فدای بهترین همسر دنیا بشم آیسان جونم میپرستمت



نويسنده : بهزاد

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 |

 

اندر حکایت آش خوری -- 1

سلام به دوستان
اول کار بذار بگم ببینم چرا به سربازی میگن آش خوری؟؟؟ آخه هر روز بمون سوپ میدن شدیم سوپ خور نه آش خور
والا تا الان یه کاسه آش به ما ندادن عقده ای شدیم رفت
حالا از اول شروع کنم
ساعت 5 بعد از ظهر روز جهارشنبه گفتن بیاید ترمینال جنوب ما هم گفتیم چشم و رفتیم از اونجا ما سوار ماشین شدیم به سمت نیشابور و اتوبوس بعد از مدتی حرکت خراب شد اینم از شانس ما بود
یه ساعتی اونجا معطل شدیم بعد دوباره راه افتاد
نمیدونم چرا هرچی این اتوبوس میرفت نمیرسید بالاخره ساعت 6 صبح پنجشنبه تابلوی پادگان شهید هاشمی نژاد رویت شد و این سفر تمام شد
ما آخرین اتوبوسی بویم که رسیدیم
ثبت نام شدیم و وارد پادگان شدیم ( اول بگم این پادگان در منطقه ای بنام باغرود واقع شده )
تا وارد شدیم دوستانی که هنوز به گروه کچلان ملحق نشده بودند به سمت سلمانی فرستاده شدند و ما هم که کچل بودیم گفتند به سمت مجموعه کلاس حرکت کنید تا اونجا سایز لباساتون رو بگیرند تا بتون لباس بدیم و ما هم گفتیم چشم !!!
بعد از سایز کردن لباسها گفتن در محل صبحگاه پادگان به خط صبر کنید تا فرمانده بیاد پیش شما
فرمانده اومد بعد ما رو به ترتیب قد به ترتیب کردند و و کد دادن و کد من شد 96
گفتن حرکت کنید به سمت ساتر ( ساتر محلی است که در آن اسباب و لباسهای نظامی داده می شود )
ولی خودمونیم عجب آفتاب داغی داره این نیشابور بعد از یک ساعت در صف بودن نوبت ما شد و لباسها رو تحویل گرفتم
بعد فرستادن به سمت خوابگاه ( مشهور به آسایشگاه ) خلاصه روز اول پدرمون رو به معنای کامل در آوردن
بعد متوجه شدیم  هیچ گروهی را اینقدر اذیت نکردن و بازم کاشف به عمل اومد میخواستن ما رو اذیت کنن و ما هم متعهد شدیم به اینکه پدرشونو در بیاریم
جمعه که تعطیل بودیم
شنبه کلاسها شروع شد ( کلاس تئوری و عملی با هم شامل رژه ، تیراندازی ، عقیدتی ، احکام و .... )
اذیت کردن ما هم شروع شد طوری که در این 23 روز اشک اینا در اومده
برای نماز هر دفعه دارن داد میزنن به خط شید و در یک صف منظم به سمت نمازخانه برید ما هم میگیم چشم ولی چه چشمی اول صف تشکیل میدیم بعد که فرمانده میگه شعار بدید و بازهم ما میگیم چشم شروع میکنیم به آواز خوندن و صف رو خراب میکنیم هرکی واسه خودش راه میفته
مثلا : خونی که در رگ ماست             حق مسلم ماست
یا : کربلا کربلا ما داریم میاییم           کربلا کربلا ما داریم میاییم            اگرم نیاییم یارم میایه دلدارم میایه
فرمانده هم قاطی میکنه و اینطوری میشه که هر چند روز یکبار مرخصی ها تعلیق میشه
اونجا توبیبخی ها باید برند پست نگهبانی از توالت بدن و مواظب آفتابه باشند که دشمن ندزده حتی نگهبانی از درخت هم داریم (خدایی ضایعه نه؟؟؟)
اونجا یه توفیق اجباری هم نصیب بنده شد اونم این بود : ارشد نظافت سلف (یعنی باید سلف رو به همراه تعدادی نظافت کنیم)
بعد از مذاکرات فراوان تا دیروز که بنده اومدم مرخصی 15 نفر نیرو داشتم و همه با هم تمیز میکنیم و نکته جالب اینه بعد از مدتی فرمانده گردان اومد سلف رو بازدید کرد و همونجا از خوشحالی دهنش باز موند
گفت تا الان سلف به این تمیزی نبوده و به همه ما تشویقی داد
خدایی سلف برق افتاده بود آخه هر شب کف سلف رو با آب و تایید میشوریم واسه همین کفش برق میزنه
حالا هم مرخصی من یکشنبه تموم میشه و ساعت 21 باید اونجا خودمو معرفی کنم
آخرین حرفم اینه سربازی نه سخته نه آسون اونجا آدم باید بزنه رگ بی خیالی

۲تا نکته که دوستان پرسیدن : ۱ - موبایل ممنوعه ۲- خودم از تهران کچل کرده بودم
و مهمترین مطلب اینه اگه خانومی نبود اصلا نمیتونستم تحمل کنم کلی هر روز بم امید و انرژی میداد

عاشقتم آیسان جونم تا آخر عمر ( یه بوس آبدار از اون صورت ماهت یکی هم از اون لبای نازت عاشقتم تا آخرین لحظه عمرم )

نويسنده : بهزاد

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 |

 

حالو روز من

سلااااااااااام

دوستان تا وقتی بیام فعلا خدانگهدار(برمیگردمااااا)

فعلا تا اطلاع ثانوی


نويسنده : بهزاد

سه شنبه سوم شهریور 1388 |

 

روز فراموش نشدنی (خیلی شوووووووووم)

سلام به دوستان گل

عجب روزی بود امروز

چقدر نهض بود اون از صبحش اینم از الان

خوب دوستان گل انگار دیگه وقتشه به طور کاملا جدی به سربازی فکر کنم چون انگار قرار نیست بخت با من یار باشه اینم نتیجش

اینکه از این  نکته جالب اینه تقریبا درصد ها از پارسال بهتره ولی رتبم افت کرده(پارسال شدم ۳۹۰)

صبحم ساعت ۶ رفتم نظام وظیفه دوستان محترم فرمودند پادگان شما افتاده نیشابور (از همین جا سلام به دوستانی که همون طرفا زندگی میکنند ۲ ما میام مهمونی شما)

نکته مهم : راستش اگه این خانوم گلم نبود دیونه میشدم همیشه این جور مواقع به دادم میرسه

فدات شم عاشقتم


نويسنده : بهزاد

یکشنبه یکم شهریور 1388 |

 

اگه بشه یه پست طولانی

سلام به همه دوستان گل

دعوام نکنید میدونم بی معرفتم اونم دلیل داره الان براتون میگم

کنکورمو که خبر دارید این اولین دلیل

راستش من با کلی انرژی رفتم سر جلسه کنکور    جالبترین نکته برای من این بود که محل کنکور همون دانشگاه  و  همون دانشکده و همون راهرو یی بود که چند سال پیش کنکور سراسری داده بودم و محل نشستن من با اون سال فقط چندتا صندلی تفاوت داشت

اول که طبق معمول دفترچه عمومی رو دادند خدایی اینا خیلی نامردن سوالهای معارف به جای اینکه از کتاب معارف اومده باشه که به عنوان رفرنس معرفی شده بود از کتاب اندیشه اسلامی داده بودند در نتیجه درصد دلخواه رو نتونستم بزنم   ولی در عوض ادبیات رو خیلی خوب زدم

بعدم که دفترچه پایه و بعد هم دفترچه تخصصی که خوب زدم   حالا باید تا اول شهریور صبر کنم تا نتیجه اولیه بیاد (قابل توجه همه کنکوریها {کاردانی به کارشناسی} نتایج اولیه اول شهریور اعلام میشه)

فردای کنکور من خانومی کنکور داشت که اونم میگه بد نبود منم   گفتم بی خیال امیدت به خدا باشه

اتفاق مهم دیگه این بود یک روز قبل از کنکور اینجانب عمه مادر من فوت کرد   و این باعث شد پدربزرگم و مادر بزر گم و داییم بیاند خونه ما و بعد به من گفتن بعد کنکور باید بیای با ما بریم هم ما تنها نباشیم و هم تو خستگیت در بره منم از خدا خواسته گفتم چشم  و رفتم و یک هفته اونجا تلپ بودم

در همین مدت از طرف نظام وظیفه برام نامه اومد   و شدید به خاطر پیوستن اینجانب به خدمت خیلی خیلی خیلی مقدس سربازی تشکر کردند  و منم به مدت یک هفته در اغما به سر میبردم   چون اعزام من دقیقا روز اول ماه رمضانه (حالا فکر کنید با زبون روزه آدم آموزشی رو بگزرونه واااااااااااااای)

منم گفتم خانومی آماده باش دارم میام ببینمت تا قبل از اعزام اقلا همو درست ببینیم

و اینطور شد که در طی یک برنامه ریزی مدون (تشدید داره) تصمیم گرفتم ۲۶ یعنی دیروز برم پیش خانومی

در نتیجه دیروز صبح شالو کلاه کردم رفتم پیش خانومی

دیدمش گفتم ایندفعه خرید تعطیل فقط میریم کافی شاپ میخوام حسابی سیر ببینمت     و همین کارو رو هم انجام دادیم   بعد خواستیم بریم برای ناهار مسول کافی شاپ گفت چون زیاد نشستید علاوه بر چیزهایی که خوردید پول نشستن باید بدید منم گفتم چشم

رفتیم ناهار خوردیم (جای همتون خالی) بعد رفتیم برای مادر زن گرامی یه لباس خوشگل خریدم و دادم به خانومی  که از طرف من بده به مامانش

دوباره برگشتیم همون کافی شاپ (آخه جای خوبیه و زیاد گیر نیستند) و دوباره چند ساعت اونجا بودیم       تا وقت رفتن شد که بدترین زمان عمرم بود     بالاخره از هم جدا  شدیم و منم برگشتم خونه ولی دوباره از همین جا میگم خانومی عاشقتم اساسی

امروز هم اومدم اخبار رو بدم و رفع زحمت ولی قبل از خداحافظی دوباره از همه تشکر میکنم بابت حضور و از همه عذر میخوام بابت این دیر اومدنها

در ضمن از یکی از دوستان وبلاگی که خودش میدونه خیلی خیلی تشکر میکنم (جبران میکنم)


نويسنده : بهزاد

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 |

 

التماس دعا

سلام به تمام با معرفتا و بی معرفتا مثل خودم

چطورید؟؟

خوبید همه؟؟

کنکوری ها ی گل  چطورن ؟ امتحان خوب بود؟ انشالله همه قبولید

بچه ها اومدم بگم من پنجشنبه باید برم امتحان بدم خانومی هم که میخواد دوباره کنکور بده فرداش یعنی جمعه کنکور داره

همونطوری که تا حالا تنهامون نذاشتید برامون از ته اون دلهای پاکتون دعا کنید

به خدا خیلی دوستون داریم خیلی ها دیگه به ما سری نمیزنند ایرادی نداره در عوض دوستای خوبمون و با معرفت مشخص شدند

راستی یه خبر خوش

یکی از بهترین دوستای وبلاگی ما بچه دار شد همین جا از طرف خودم (عمو بهزاد) و خانومی به این مامان و بابای گل تبریک میگم


در آخر التماس دعا از تمام دوستان


نويسنده : بهزاد

دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 |

 

انتخاب ات

سلام به رفقای با معرفت

میدونم خیلی دیر اومدم ولی موجه اومدم

تقریبا از اول خرداد فضای کشور انتخاباتی شده بود منم که شدید سیاسی و فعال برای همین مجبور شدم کمی از درس و کارای دیگه کم کنم و به کار ستادی مشغول بشم

با خیلی از جووووونای همفکر خودم آشنا شدم و خیلی فعالانه مشغول تبلیغات بودیم

حالا که وزارت کشور داره کم کم نتایج رو اعلام میکنه منم حالام اساسی داره گرفته میشه ولی عیب نداره

این انتخابات بهترین تجربه بود برای گروههایی که باید متوجه میشدند انتخابات یک روند ادامه داره نه اینکه 4 سال یکبار یادمون بیفته انتخابات داریم نمونش ستاد 88 که طبق اخباری که دارم قراره تبدیل به یک NGO بشه

دوستان این شکست برای من میشه اول راه پیروزی گرچه اصلا حال خوشی ندارم

خوب دیگه اینم شانس ما بود 

در مورد منو آیسان هم بگم حالمون خوبه و اگه خدا بخواد از 1 یا 2 روز دیگه مشغول درس میشیم

دوستان شرمنده اگه ایندفعه کمی غمناک نوشتم واقعا شرمنده دوستان ما رو تنها نذارین تا بعد کنکور خودم از خجالت تک تک شما در بیام امید ما به دوستی با شما دوستان گله

ممنون بابت کامنتهای زیباتون

دوستون داریم


نويسنده : بهزاد

شنبه بیست و سوم خرداد 1388 |

 

عنوان دارد

سلاااااااااااااااام به همه دوستان گلمون که همیشه همراه ما بودن و هستن

هفته پیش اومدم فقط به همه سر زدم ولی کامنت نذاشتم این هفته برای بعضی ها کامنت گذاشتم برای بقیه رو هم همین جا جواب میدم

اول بگم خیلی دوستون داریم و واقعا دعای شما دوستان عزیز برای ما یه نعمته کلی به ما انرژی میده

ممنون

منم طبق برنامه مشغولم البته گفتم فقط این سهمیه ها یکم اعصابمو به هم ریخته آخه خدایی احتمال قبولی خیلی کمه با این اوضاع

بریم سراغ دوستای گلمون

روز شمار زندگي ممنون بابت دعا آره خدایی همه رو و مخصوصا ما رو دعا کن ممنون

وصله هاي زندگي خیلی ممنون انشالله و همچنین تو و عشقت محسن

آیسان خانوم گل که شدیدا به منو آیسان لطف داره ممنون

خانوم آسموني ای بابا این دفعه اول نشدی آخه چرا ؟؟؟  تو میتونی انشالله شاد باشی و خندون

تی تی خدایی ما هم خوشحالیم از داشتن دوستای گلی مثل شما ممنون

حسین و گل یاس مهربونش(لیلی _ مجنون) حسین جون قربون اون چشمای قهوه ایت برم من

زینب خانوم ممنون از  حضورت همیشه به ما سر بزن اگه نه دعا میکنم کچل بشه دشمنات

بهناز خانوم انشالله شما هم قبولید بعد میایم این بلاگفا رو شیرنی میدیم

من گل که انشالل سالمو سر حال باشه الهی من قربون اون نی نی کوچولو برم ولی آخر اسمشو نفهمیدم ؟

اشکان و روژان ممنون بابت امیدواری که دادید

راحل و امین انشالله شما هم قبولید بعد همه شیرنی میدیم تولد تینا خانوم هم مبارک باشه انشالله

گلی نه والا ما که سهمیه نداریم اگه هم داشتم استفاده نمیکردم چون درست نیست خانومم هم آخه کنکور داره اگه نه میمومد

حمیده خانوم که تبریک میگم قالب جدید رو

tanha tarin mosafer که همیشه لطف داره در حق ما ولی خدایی همه کارمند بیمارستانن

pastil o Jojo ما هم به یادتون هستیم شرمنده وقت نمیکنم حضورا خدمت برسم انشالله بعد کنکور

ستاره(همسفر جاده عشق) به به کنکوری بعدی انشالله بازم شیرنی میدیم این جریان کد چی بود؟؟

فرح خانوم نه بابا من از دست کسی ناراحت نیستم کلا ما رفیق نیمه راه نیستیم

ما برای هم امیدوارم همونی بشه که گفتید ممنون

سمیه خانوم که انگار گوش مالی درخواست کرده بودند چشم آیسان رو میفرستم بیاد برای گوش مالی البته تو هم اونو گوش مالی بده شاید هردو درس بخونید

خاطرات عشق دوبار که چیزی نیست شما امر کن 10 بار میاریم ما دوستامونو دوست داریم

اسی بابا ما بیشتر

ღ☆ஜღ♥*•.ما 2 نفر ღ☆ஜღ♥*•.  بازم میگم ما مخلص دوستای با معرفت خوبمون هم هستیم

مموشی خانوم خسته نباشید از بابت اسباب کشی خدا رو شکر ما هم میگذرونیم

سوشیانت ای بابا ما با شما دوستای گله که دلگرمیم شرمنده نشد سر بزنم هفته ی دیگه میام

شهرزاد ممنون به ما لطف داری فکر خوبیه موفق باشی

عسل شما که معلومه تمام با معرفتا دوستای خوب ما هستن

*سینا&تینا* تبریک میگم شرمنده وقت نشد حضوری بیام

تینا و رضا انشالله موفق باشید همینکه ما رو یادتونه کلی افتخاره برای ما

رامین و رهسپار جاده موافقیم ولی انشالله هفته بعد

واژه رنگ زندگی است ممنون و همچنین برای شما

سلی ممنون دوست مهربون

غزل خانوم بابا اختیار داری ممنون

مرمر ممنون بابت دلگرمی

یکتا ممنون

نیوشا و کیمیا خدایی شرمنده ببخشید

زینب اگه خدا قبول کنه زنده ایم

فرزاد امپراطور :. روی چشم میایم

خاطرات عشق خدا رو شکر آره بابا پرچم سفید خوبه

نازنین انشالله و همچنین عشقت

                                                                          از همتون ممنون



نويسنده : بهزاد

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 |

 

آخیش

نفسم داشت بند میمومد اینجا آدم میتونه نفس بکشه

سلااااااااااااااااااااااااام

یه سلام گرم به تموم دوستای با معرفت که خیلی هاشون در این مدت معرفت خودشون رو ثابت کردند بابا ما خراب رفیقیم (مثلا درس خوندم اصطلاح یاد گرفتم جون عمه هام ؟؟)

چطورید ؟؟؟ سرحالید ؟؟

طبق قولی که داده بودم هفته ای یکبار اومدم هفته پیش اومدم به تمام اونایی که کامنت گذاشته بودم سر زدم این هفته اومدم آپ کنم یه آمار بدم و رفع زحمت

من همانند یک عدد بچه فوق مثبت از روز 1/15 شروع کردم به درس خوندن و یک نکته مرا کاملا در این چند روز متعجب گردانید و آن این بود که در این دوره اینجانب کاملا با انرژی مضاعف مشغول درس میباشم و با یاری خدا و دعای شما دوستان گل خستگی ندارم

ای بابا اینجور نوشتن به ما نیومده

آقا خداییش دمتون گرم واقعا حس درس خوندن دارم ممنون از همتون

روز 1/14 من یه برنامه درسی ریختم و طبق اون مشغول مطالعه هستم تا الان که خدا رو شکر مشکلی پیش نیومده

خبر بد این که دفترچه رو گر فتم و ثبت نام کردن فقط در رشته ما امسال 2تا سهمیه گذاشتن :

1 . سهمیه 50 درصدی برای کارکنان بیمارستانها

2. سهمیه 46 درصدی برای ایثارگران

و نکته مهم اینه من باید کجا قبول بشم چون هیچ کدوم از این سهمیه ها رو ندارم چقدر میمونه برای من درست حدس زدید 4 درصد نه اینجوری نگید بلند بگید 4 درصد الله اکبر

حالا باید از خیلی ها تشکر کنم که واقعا وقتی هفته پیش اومدم و کامنت های اونا رو دیدم از ته دل بم امید داد و خدایی همه رو هم جواب دادم تشکر از :

خانوم آسمانی که اول بود و ما نگرانش کردیم ، آرتینا و آرتین که دعامون کردند ، عسل خانوم گل ، زینب خانوم که فکر میکنه ما سر نزدیم بش (بابا ما بیخود کنیم دوستامونو فراموش کنیم) ، من که واقعا دلم برای نی نی کوچولوش تنگ شده و براشون آرزوی سلامتی دارم ، ما برای هم که امید دادن ، یکتا خانوم ، حجت و بهاره داداش گلم که لطف داره ، شیوا و میثم عزیز که همیشه براشون آرزوی خوشبختی دارم ، وصله های زندگی ، مریم خانوم گل که در وبلاگش هم نسبت به ما لطف داشته و داره ، سارا خانوم خواهر گل که سکته کرده از تیتر قبلی ، تنها ترین مسافر که در وبلاگش هم کامنت گذاشتم گفتم زندگی سخته ولی جایی برای ناامیدی نداره ، نازنین خانوم  و دعای خیرش ممنون ، سوشیانت خانوم کی گفته ما سر نزدیم بابا من همیشه میمومدم اگه جایی یادم رفته شرمنده ، ترانه خانوم محتاجیم به دعا ، ثامن گل که خیلی لطف داشته و داره ، سکته ای دوم تینا و رضا که شرمنده اگه نگرانتون کردیم ، ستاره خانوم که اونم کنکور داره انشالله موفق باشی ، افسانه خانوم که شعرای زیبایی میگه و منم همیشه میخونم ، روز شمار زندگی گل ، اشکان و روژان گل ، گلی خانوم که امیدوارم همیشه در زندگیش موفق باشه ما هم دلتنگ شما و دوستان هستیم ، خدانکنه مریم و محمد شما دوستای خوب ما هستید ، تاراش عزیز ، خاطرات عشق مهربون ، دوست غریب گل ، بهناز خانوم که امید دادن و حتما شما دعا کن قبول شم اساسی جبران میکنم ، پاستیل و جوجو مهربون ، سمیه خانوم خواهر مهربون که نگران ما بوده ممنون بشین درس بخون به !!! ، رونی جان خدا نکنه ، سلی خانوم با مرام ، مموشی خانوم نه بابا اینجا هیچوقت تعطیلی نمیخوره خیالت راحت ، مرمر خانوم مهربون که در جواب میگم آیسان هم با من کنکور داره البته کنکور ما مشترک نیست ، نازنین خانوم البته که هیچ وقت اینجا رو رها نمیکنیم ، مینی خانوم که درکت میکنم ، و خواهر مهربون آیسان جان که وبلاگشو فیلتر کردن (...) و اسباب کشی کرده و اسم ما رو اون بالای وبلاگش نیورده (شوخی کردم) ، فرهاد و شیرین ، ماتیک صورتی روی چشم تازه تو که موج سومی هستی شیرنیت بیشتره اگه قبول شدم ، فریبا خانوم انشالله ، نیلوفر و مهدی جان ممنون ، و خاطرات عشق

از همتون ممنون


نويسنده : بهزاد

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 |

 

متن بی شکلک ( فقط گریه )

سلام

یک سلام با تاخیر سلامی متفاوت با تمام سلام ها

خیلی وقت هست که در  این وبلاگ من و آیسان در کنار هم در کنار دوستان بودیم و واقعا از این کنار هم بودن لذت میبردیم ولی یه مساله مهم پیش اومده که باید با شما دوستان در میان بذارم

خدا شاهده الان که دارم این مطلب رو مینویسم در اوج ناراحتی هستم

چند روزه  دارم فکر میکنم چطوری به دوستانی که لحظه لحظه یاد ما بودند این مطلب رو بگم الان اشک از چشمام جاریه  دوستان ثابت وبلاگ همونایی که ماههاست وبلاگ ما رو دنبال میکنند دیدند من چندین بار نوشتم که دیگه مثل سابق نمیتونم به همه تند تند سر بزنم و میخوام برای کنکور کارشناسی بخونم ولی دوری شما نمیذاشت که تند تند به وبلاگ سر نزنم و بارها و بارها پا روی تصمیم خودم میذاشتم و بازم میشستم پشت رایانه و سریع وارد اینترنت میشدم و یه راست سر میزدم به وبلاگ

ولی دیگه چیزی تا کنکور نمونده اول مرداد ماه کنکور کارشناسی و من هنوز هیچی نخوندم و اینبار تصمیم گرفتم محکم درس بخونم من باید رتبه زیر 200 رو بدست بیارم برای همین تلاش زیادی لازمه و منم تقریبا 4 ماه فرصت دارم

بدست اوردن این رتبه به هیچ عنوان امکان پذیر نیست مگر با دعای دوستانی که لحظه لحظه ثابت کردن به یاد ما هستند و ما رو شرمنده لطف خودشون کردن

دیگه نمیشه دقیقه به دقیقه مثل سابق آنلاین باشم و سر اینکه کی میخواد اولین کامنت  رو بذاره با خیلی از دوستان شوخی کنم

مینی و مینک ، یاس مهربون که جلو زدن از این دوستان واقعا هنر میخواست

در هرصورت تصمیم گرفتم هفته ای یکبار بیام و سر به تمام دوستان بزنم و در طول هفته بر خلاف میلم غیبت کنم

هرهفته فقط برای این آنلاین میشم که سر به تمام دوستان بزنم و برم خدا شاهده فقط همین پس اگه آپ کردید و دوست داشتنید ما هم سری بزنیم ما رو بی خبر نذارید تا وقتی آنلاین شدم سری بزنم

مطلب دیگه اینه که شاید تعدادی از دوستان رو با حرفی و کاری ناراحت کرده باشم اینجا از تمام این دوستای گل عذرخواهی میکنم

در بین دوستان شاهده خیلی از جدایی ها بودیم که واقعا ناراحتمون کرد انشالله و با امید به خدا امیدواریم تمام عاشقا لحظات خوبی با هم داشته باشن و هرچه زودتر شرایط جور بشه و به هم برسن

اصلا دوست ندارم متن رو تموم کنم ولی چاره ای نیست و فقط اینو بگم مطمئن باشید این وبلاگ تنها خونه مجازی ماست که تا آخر  عمر رها نخواهد شد قول میدم

بازم میخوام از تمام شما دوستان که برای من و تمام اونایی که نیاز به دعا دارند دعا کنید و بازم از شما دوستان میخوام ما و وبلاگ ما رو هیچ وقت فراموش نکنید

دوستدار شما بهزاد و آیسان



نويسنده : بهزاد

جمعه چهاردهم فروردین 1388 |

 

پنج مطلب

سلاااااااااااااااااااااااااام

امروز میخوام برای تمام دوستان  5 تا مطلب بگم

1. دیروز عروسی یکی از بهترین دوستان وبلاگی ما بود امیر و مریم که دعا میکنیم انشالله خوشبخت بشند و همیشه شاد و عاشقانه در کنار هم زندگی کنند

پیوندتان مبارک

2.نزدیک به دو هفته میشه من به خیلی از دوستان سر نزدم و شاید خیلی ها از دست ما ناراحت باشند اینجا میخوام از همه عذر خواهی کنم و بگم این رفتار به این علت بوده که صاحب کار بنده از وقتی بش گفتم دیگه بعد از غید برات کار نمیکنم داره تلافی در میاره و یه عالمه کار داد ه بم برای نمونه میگم ایشون 15000 تا عکس به من داده گفته در عرض یک هفته تمام این عکسها رو آرشیو بندی کن حالا شما بگید حق دارم کم پیدا بشم؟

اگه کسی ناراحته من عذر میخوام

3.گلایه از خیلی از دوستان به نظر من دوستی که دوست بودنش واقعا از صمیم قلب باشه بدون خبر دادن خودش میاد و سر میزنه از روزی که تصمیم گرفتیم وقتی آپ میکنیم کسی رو خبر نکنیم اون عده به اصطلاح دوست دیگه سر نمیزنند البته ما گلایه نداریم و خودم معتقدم اینطوری فرق دوست واقعی و غیرواقعی مشخص شده از تمام دوستانی که صمیمانه همیشه همراه ما هستند از صمیم قلب تشکر میکنم

ممنون دوستان گل

4. امسال هم با تمام خوبی و بدی ها داره تموم میشه امیدورام سال 88 سال خوب و پربرکتی برای همه مخصوصا عاشقا و مخصوصا دوستای عاشق خودمون باشه

نوروزتان پیروز

5. در آخر از تمام کسانی که تولد آیسان رو تبریک گفتند شدیدا تشکر میکنم و اینکه انشالله جبران میکنم هم من و هم آیسان رو خیلی خوشحال کردید

دوستون داریم و ممنون


نويسنده : بهزاد

جمعه بیست و سوم اسفند 1387 |

 

جشن تولد

 

  

 

آسمان با وسعتش تقديم تو

     رقص ماهي هاي دريا مال تو

هرچه دارم از تو دارم مهربان

زندگيم امروز و فردا مال تو

                      

سلام به تمام دوستان گل

امروز اینجا یه جشن بزرگ داریم علت رو هم  میدونید


( اسپیکر ها روشن آهنگ جدیده بیاید وسط )

      

فردا تولد یه گله گلی که خدا در سر راه من قرار داد

فردا  تولد خانوم گل من آیسان مهربون و فداکار خودمه

عزیزم تولد تو مهمترین روز عمره منه تویی که با تمام این دوریها با من بودی تویی که زمانهایی که واقعا بت نیاز داشتم همه جوره کنارم بودی و بم امید دادی

آیسانم با اینکه ازت دور بودم و همیشه ناراحت که چرا نمیتونم بت تند تند سر بزنم تو بودی که همیشه منو دلداری میدادی و آرومم میکردی نمیدونم چطوری باید ازت تشکر کنم بابت اینهمه خوبی و مهربونی

خدایی در این دوره پیدا کردن کسی که بتونی باش راحت باشی و بخوای که شریک زندگیت باشه خیلی سخته و حالا که تو رو دارم از همه لحاظ راحتم

آیسانم خیلی دوست دارم تو عزیزترین فرد زندگی منی  با تمام وجود میپرستمت

واقعا از ته دل بارها خدا رو شکر کردم و میکنم که همچین گلی رو خدا سر راه من قرار داد تا مسیر زندگی من جهت بگیره

اون اوایل خیلی اذیتت کردم خوب آخه به اخلاقهای هم آشنا نبودیم اما الان اگه نباشی میخوام دنیا نباشه

همیشه دوست داشتم و دارم بهترینا ها رو برات فراهم کنم چون تو لیاقتشو داری تویی که الان برام شدی امید شدی توان حرکت که اگه نبودی به این دنیا هیچ امیدی نداشتم

هر لحظه تو رو کنار خودم حس کردم و بات زندگی کردم و حالا هم تمام تلاشمو میکنم این فاصله ها زودتر تموم بشه تا ابد منو تو در کنار هم باشیم

به خاطر صبرت ممنون و بت قول میدم تمام این روزهای دوری رو برات کامل جبران کنم

انشالله هرچه زودتر روزی بیاد که در خونه خودمون ، خودم برات جشن تولد بگیرم فدات شم


آیســــــــانم تولـــــــدت مبـــــــارک


خوب بریم سراغ جشن تولد

             

     

حالا نوبت کیک تولده




اینم کادوی من به خانومی گل

  

نويسنده : بهزاد

شنبه هفدهم اسفند 1387 |

 

بهترین روز عمر من 4 اسفند ماه

وای که شما دوستان چقدر گلید از تک تک شما ممنون خیلی دوستون داریم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خدا جون خیلی مخلصیم امروز خیلی حال دادی دستت درد نکنه

من همین الان رسیدم و خسته ولی خدایی تا باشه از این خستگی ها گفتم تا الان پرانرژی هستم بیام بنویسم و وقتی کامنتهای دوستان رو دیدم به خدا اینقدر خوشحال شدم که حد و حساب نداره از همه ممنون

بریم سراغ امروز :

من از دیروز همه چیز رو هماهنگ کرده بودم حتی ساعت حرکت اولین قطار مترو رو هم آمار داشتم تا همه چیز از روی برنامه بره جلو و در کنار اون ساعات حرکت اتوبوسهای BRT رو گرفته بودم

مگه من شب خوابم میبرد استرس این دیدار و هوای ابری نمیذاشت خوام ببره ولی بالاخره خوابیدم و موبایل رو روی ساعت 4.30 صبح تنظیم کرده بودم  خلاصه ساعت شد 4.30 و موبایل زنگ زد بیدار شدم و موبایل رو خاموش کردم و 5 دقیقه دراز کشیدم یه دفعه مامانم اومده   میگه  مگه نمیخوای بری دیرت نشه پاشو بچه

پاشدم ولی اصلا حال صبحانه نداشتم لباس پوشیدم و هوا هم هنوز تاریک بود و من طبق برنامه ای که ریخته بودم ساعت 5 از خونه زدم بیرون خدا از اون اول همراهم بودم مثل همیشه کمی پیاده رفتم تا به خیابون رسیدم و تا اومدم لب خیابون یه ماشین جلوم نگه داشت

حالا جالب من پول نقد همش 4 تومن همراهم بود  البته پول داشتم  ولی در عابربانک بود گفتم سر راه پول میگیرم در هر صورت وقتی کمی از مسیر رو رفتم پیاده شدم چون باید سوار یه ماشین دیگه میشدم و تا اون لحظه 2 تا عابربانک رفتم خراب بودند گفتم عیب نداره از عابربانک مترو پول میگیرم

خلاصه تا از ماشین پیاده شدم یه ماشین دیگه نگه داشت که مسیرش به من میخورد رفتیم تا ایستگاه مترو

ساعت 5.30 رسیدم به مترو و اولین قطار ساعت 5.54 میرسید ایستادم تا قطار اومد و رفتم تا ترمینال آزادی

(مقداری از راه رو هم با همون BRT رفتم)

ساعت 6.30 دقیقه رسیدم ترمینال رفتم از عابربانک پول بگیرم دیدم خرابه گفتم ای بابا چجوری کرایه راه رو بدم دیدم یارو صدا میزنه کجا میری بش گفتم ، گفت زود بیا بالا الان حرکته گفتم پول ندارم گفت بیا رسیدیم از عابربانک بگیر

وقتی سوار شدم و ماشین راه افتاد بغض کردم و کمی هم گریه ولی نه از روی ناراحتی بلکه از خوشحالی اصلا باورم نمیشد دارم میرم پیش خانومی

در راه تمام جیبهامو گشتم تونستم کرایه رو جور کنم بازم خدا رو شکر

3 ساعت در راه بودم تا رسیدم یعنی من 9.30 رسیدم و منتظر وایسادم تا آیسانم بیاد و جالب هوا بود که کاملا آفتابی بود ولی یه دفعه برف گرفت اونم چه برفی حالا اگه درست میومد خوب بود باد شدیدی هم گرفت گفتم ای بدشانسی که خانومی زنگید گفت کجایی گفتم ترمینال

گفت بیا سمت میدان منم راه افتادم و جالب هم برف و هم باد شدید شد چند دقیقه راه رفتم داشتم یخ میزدم از سرما که عزیز دلمون اون طرف خیابون دیدم زودی پریدم اون طرف خیابون و شانس اوردم ماشین بم نزد

رفتم دست دادم با خانومی گفت بریم کجا گفتم انگار سردت نیست من دارم یخ میزنم تمام برنامه ها تعطیل بریم کافی شاپ دیگه رفتیم کافی شاپ رو پیدا کردیم زودی رفتیم داخل  

کافی شاپ یه قسمت تقریبا خصوصی داشت گفتم بریم اونجا که راحت باشیم رفتیم نشستیم تا یخ من باز شد و البته دست خانومی رو رها نمیکردم آخه من دستم همیشه گرمه و دست خانومی همیشه یخ برای همین میخواستم گرمش بشه

بعد مامان آیسان زنگ زد بعد خانومی گوشی رو داد به من و مامانش کلی سفارش کرد بذار دخترم زود بیاد خونه گفتم چشم

تقریبا نزدیک 3 ساعت اونجا بودیم کلی به قول دوستان عشقولی شدیم ( شدید ) بعد دیدم برف کمتر شد گفتم میای بریم زنجان گفت بریم

رفتیم زنجان دوباره داخل ماشین من کلی با خانومی عشقولی شدم تا رسیدیم زودی رفتیم رستوران ناهار خوردیم و اونجا من هدیه هایی که خریده بودم رو تقدیم کردم

من برای خانومی همون عروسک که خیلی خوشش اومد و یه دونه اتوی مو خریده بودم (البته لیاقتش بالا تر از این چیزاست)

دو سه تا عکس گرفتیم از هم آخه دکور خوبی داشت

بعد گفتم بیا بریم بازار گفت نه گفتم بیا بریم ناز نکن گفت چشم

رفتیم اونجا خانومی هم علاوه بر کادویی که خریده بود (یه جفت کفش کلی خوشگله) یه پیرهن برام خرید منم یه کیف و یه پیرهن برای همسر گلم گرفتم

دیگه چون به مادر خانوم قول داده بودم اونجا خانومی رو سوار ماشین کردم به سمت خونه و منم رفتم ترمینال اومدم این تهران خراب شده

عکس کادوی خانومی به من رو گذاشتم ولی کادوهای من به آیسان رو ندارم

(دوستان گل شرمنده طولانی شد چون میخوام کامل این خاطره ثبت بشه خلاصه شرمنده البته خیلی خلاصه تعریف کردم ولی بهترین روز بود{عکس خودمونه})


نويسنده : بهزاد

دوشنبه پنجم اسفند 1387 |

 

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای


فردا میرم پیش خانومی بچه ها دعا کنید اقلا هوا خوب باشه


نويسنده : بهزاد

شنبه سوم اسفند 1387 |

 

بازم خودمم


عکس جدید  (خوشگله؟؟؟؟) (این یه هدیه ویژه برای خانومی میباشد !!)

سلاااااااااااااااااااااااااااااام به تمام دوستای گلمون

خوبید؟؟ خدا رو شکر

اول عذر خواهی کنم از یکسری از دوستان که از دست ما ناراحت هستند چرا هفته پیش خبر ندادیم ما شرمنده ولی من همون موقع گفتم دیگه تمام دوستان رو خبر نمیکنم چون وقت نیست ( خدایی خبر کردن تمام دوستان 90 دقیقه وقت میبره ) بازم شرمنده (مینا و احسان عزیز عذر میخوایم )

این هفته بین دوستای خوبمون چندتا اتفاق ناگوار افتاد و خیلی ناراحتمون کرد نمیدونم چی شده چرا این عشقا ه این زودی تموم میشه اصلا اینا رو میشه عشق نامید؟؟؟ نمیدونم واقعا نمیدونم

خیلی وقت شده در هیچ کدوم از پستهام راجب عشق و محبت به خانومی چیزی ننوشتم یکی از دوستان گفته بود سعی کن محبتت به آیسانت همیشگی باشه (منم حق میدم همچین حرفی رو زده)

آیسانم برای تو مینویسم از احساسم

آیسان جان ، عزیزم میدونی که من در این دنیا فقط تو رو دارم خدا خیلی بم لطف داشته ولی تمام نعماتی که داده یک طرف و آشنا کردن من با تو هم یکطرف

بارها و بارها گفتم تا آخر عمر خدا رو شاکرم که کسی رو بم داد که الان شده امید من کسی که باعث شده تمام این مشکلات زندگی خیلی راحتتر از این چیزا برام ساده بشه

کسی که صداش برام نهایت آرامشه امروز که بات حرف میزدم وقتی بت گفتم از حالم طوری برام صحبت کردی که تمام اون کلماتی که میگفتی برام آرامش داشت

آرومم میکرد عزیزم من تا آخر کنارتم

تو لایق بهترینا هستی خانومی (خدایی صبرت خیلی زیاده بچه ها یه اعتراف : من و آیسان  تقریبا 8 ماهه همو ندیدیم و فقط بخاطر شرایط کاریه من بوده اینجا میگم شرمنده ولی با دعای شما دوستان تا آخر امسال میرم)

خدایا کمکم کن تا اون چیزی رو که آیسان لایقشه براش فراهم کنم

دوستان گل برای ما و برای تمام عاشقا دعا کنید همیشه

صبر کنید منو دعوا نکنید چرا همش تو آپ میکنی؟؟ انشالله آپ بعدی با آیسانه

دوستان از امروز تا روز تولده خانوم گلم یه آهنگ میذارم روی وبلاگ سعی کردم زیاد سنگین نباشه نظرتون رو راجب آهنگ هم بگید و اونایی که با فایرفاکس میاند آیا برای اونا هم پخش میشه؟؟؟

راستی خبر خوش بعدی جناب آقای سید محمد خاتمی آمادگیشو برای ورود به انتخابات اعلام کرد و یه جشن بزرگ در تهران خواهیم داشت دوستانی که تمایل دارن دعوت بشند ایمیل خودشونو بذارند اگر برای تشکیل جشن مشکلی نباشه همه دعوتید 


نويسنده : بهزاد

یکشنبه بیستم بهمن 1387 |

 

آغاز یک عشق قسمت دوم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

در طول هفته که خیلی از اتفاقا برای من یا خانومی میفته به خودم میگم اینو یادم باشه که حتما بنویسم بعد که میام میشینم پشت رایانه و شروع میکنم به نوشتن هرچی در ذهنم بوده یادم میره و جالب اینه دیگه اصلا یادم نمیاد

در اینجا لازمه از حمایتهای بی دریغ امیر جان و در طول مراحل کامنت گذاری تشکر کنم

 بابا والا بلا تقصیر  من نیست کد تایید کامنتها دیر باز میشه فکر کردید برای خودتون زود باز میشه؟؟؟؟؟؟؟

راستی یه نکته جالب بگم مطلب نوشتن من کلا شاید  15 دقیقه بیشتر طول نکشه ولی خبر کردن دوستان نزدیک به یک ساعت ونیم طول میکشه (جدی میگم خودتون دیدید من همه رو خبر میکنم و کسی نیست جا بمونه و چون دوستان زیادی هستن که به ما واقعا لطف دارن خیلی طول میکشه) بنابراین احتمالا از این به بعد شاید نتونم به همه خبر بدم پس خواهشا کسی ناراحت نشه البته اگه نکته آموزشی رو بخونید دیگه نیاز به خبر کردن نیست ولی اونایی که بلاگفایی نیستن رو حتما خبر میکنم

نکات آموزشی : 1.شاید یکسری از دوستان از خودشون بپرسن من چطوری اینهمه زود میام وقتی اونا آپ میکنند اگه در اینترنت باشم تقریبا همیشه جز نفرات اول تا دهم هستم (البته اگه مینی خانوم و یاس مهربون بذارند؟؟؟؟؟؟؟؟ )

من از فناوری RSS خوان استفاده میکنم و به شما هم توصیه میکنم از این فناوری استفاده کنید (البته منم در گذشته یه مطلب در مورد این فناوری گذاشتم از اینجا بخونید)

2. بچه ها این مطلب رو حتما بخونید (یک امکان فوق العاده به بلاگفا اضافه شد خیلی عالیه) من امتحان کردم بهتر از این نمیشه از اینجا بخونید (سوالی هم داشتید در خدمتم)

در مورد سایتی که عکسهای نی نی آینده رو نشون میده به شرطی میگم که شما هم عکس نی نی های خوشگلتون رو بذارید برای همه تا ببینیم قبوله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینم عکس نی نی ما

اینم آدرس سایتی که میتونید نی نی آینده رو ببینید (خدایی بذارید بقیه هم ببینند)

مطلب مهم بعد اینه خاطرات آشنایی من و آیسان به صورت داستان ادامه دار خواهد بود و اینکه خاطرات رو چون آیسان خیلی گرفتاره و من حافظم مثلا قویتره فقط من مینویسم

ادامه داستان :

خانوم ما به همراه همون دوستش وارد شد آقا منم ناگهان حس پرواز کردن بم دست داد ولی قبل از اینکه اون رفیق من دوباره محکم بزنه به سرم ، من محکم زدم تو سرش که بیا برو آمار اینو برام بگیر (بدبخت سکته کرد )

گفت بهزاد بی خیال شو گفتم تو چکار داری مگه همکلاسیت نیست آمار بگیر (راستی من در جهت افزایش فرهنگ دوستی قدم برنمیدارم ای مسولین فرهنگی؟؟؟ این داستان +18 ) بیا آمارشو بده به من بقیش با خودم

کار من اون روز در دانشگاه اونا تموم شد ولی از فردا دیگه دانشگاه من شده بود اونجا و بی خیال کلاسهای خودم

بعد از چند روز شماره خانوم خانوما رو بدست آوردم و اس ام اس اول رو روانه کردم سوی کوی لیلی

(البته آمار رو کامل داشتم میدونستم دختر خیلی باوقار و خوبیه و با کسی هم نیست و منم برای هوس و دوستی ساده نمیخواستمش من دنبال یه دختر خوب برای ازدواج و آینده بودم )

خلاصه بعد از چندین اس ام اس من نوشتم :

بهزاد : دوستی یک حادثه است و جدایی قانون بیا حادثه ساز و قانون شکن باشیم

آیسان : وقتی که بارون میاد دستهایت را باز کن به تعداد قطرات باران که جمع میکنی تو مرا دوست خواهی داشت و به آن اندازه که نمیتوانی جمع کنی من تو رو دوست میدارم

واینطوری بود که ما در تاریخ 7 اردیبهشت با هم دوست شدیم و این شروع یک عشق بود

البته این 2 تا اس ام اس جز اس ام اس های آخره که نوشتم اگه نه نزدیک چند ساعت حرف زدم و چند ساعت اس ام اس میزدم تا راضی شد (البته کاملا بش حق میدادم با این وضعیت جامعه)

بعدها که راجب این موضوع با هم حرف میزدیم آیسان میگفت اون اوایل نمیتونستم بت اعتماد کنم و فکر میکردم دوستی ما فوقش برای چند هفته یا ماه طول میکشه منم میگفتم فکر نمیکردم منو قبول کنی و افتخار به من بدی برای همچین عشقی

تا بعد...

دوستان شروع آشناییمون رو کامل نوشتم(البته به این سادگی ها هم نبود پدرم در اومد ولی خوب نمیشه همه چیزو نوشت میدونید که؟؟؟) ادامه خاطرات رو هر وقت تونستم میذارم خوبه ؟؟؟


نويسنده : بهزاد

شنبه دوازدهم بهمن 1387 |

 

آغاز یک عشق قسمت اول


اول نوشت (جدید اضافه شد)

بچه ها الان یه سایت پیدا کردم عکس خودتونو بش میدید(مادر و پدر) اونوقت عکس بچتون رو بتون میده

بر اساس کارای علمی یعنی قیافه ها رو اسکن میکنه و نتیجه رو نشون میده این عکس نی نی ما

لازم به توضیحه خودش لباس رو  اضافه میکنه اینم نی نی ما دوتا             نظر؟؟؟؟

                                          (رنگ مو و رنگ چشم و لباس مربوط به خود سایته)

بابا فدات بشه


سلام به همه دوستان گل

بابا من که قبول کردم شکستو ایندفعه تعداد نظرات شد 201 (البته با اون خصوصی ها)

خیلی از دوستان گفتند چرا خاطرات خودتون رو نمینویسین تا الانم من مخالف بودمو هستم ولی نمیدونم چرا به دلم اومد این بار برای اولین بار شروع آشنایی خودمون رو براتون بنویسم ولی حالا تا ادامش که بعدها مینویسم  

داستان من و آیسان از اینجا شروع میشه

حدود 2 سال پیش بود که یکی از دوستان من در دانشگاه خودشون از من خواست به دانشگاه اونا برم که در انتخاب واحد کمکش کنم و منم قبول کردم من تا اون زمان با هیچ دختری دوست نبودم چون معتقد بودم دوستی دختر و پسر در صورتی درسته که منجر به ازدواج بشه چون دوستی ها ایجاد وابستگی میکنه و با پایان اینجور دوستی ها ضربه بزرگی به 2 طرف وارد میشه برای همین به فکر دوستی هم نبودم

روز موعود فرارسید و منم طبق قولی که داده بودم به دانشگاه دوستم رفتم  و بعد از اینکه کلی سلامو علیک کردیم و همو تحویل گرفتیم قرار شد که بریم به سایت دانشگاه برای انتخاب واحد

رفتیم سمت سایت دانشگاه که از دور من 2 تا دختر رو دیدم که دارن میاند به طرف ما ( نه طرف ما یعنی داشتند عبور میکردند ) که یکیشون قرار بود طبق خواست خدا در آینده بشه خانوم من

من فقط چشمم بش خورد و یک نگاه معمولی کردم و رد شدم ناگهان ضربه ای محکم بر سرم اصابت کرد  و صدایی گفت بچه در دانشگاه ما چشماتو درویش کن

من خیلی بدم میاد کسی بزنه تو سرم یعنی بدجور قاطی میکنم و اونجا هم قاطی کردم ضربه ای محکم بر فرق سر صاحب صدا وارد کردم

خلاصه رفتیم سمت سایت تا رسیدیم رفتیم پای یک کامپیوتر که خالی بود منم از فرصت اینترنت مفت کمال استفاده رو بردم گفتم اول ایمیل خودم  رو چک کنم تا انتخاب واحد کوفتی تو

خلاصه تاتونستم استفاده کردم دیدم موقعیت داره خطرناک میشه   گفتم بریم سراغ کار تو

آدرس سایت رو که داشتم وارد میکردم(بچه پرو انگار نوکر گیر اورده بود نسشته بود نگاه مکرد ) ناگهان خانوم آینده ما نیز وارد شد....    بسه دیگه تا بعدا خسته شدم

به قول دوستان بعد نوشت : حالا من ناز میکنم (بابا گفتم که بعضی اوقات خواهم نوشت در ضمن این مورد حق انحصاری داره برای من یعنی فقط خودم مینویسم آیسان درس داره نمیخوام وقتش گرفته بشه سوتفاهم پیش نیاد)

این من هستم دارم از شوق دیدار روی هوا پرواز میکنم


نويسنده : بهزاد

چهارشنبه نهم بهمن 1387 |

 

آیسانم عاشقتم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلامی گرم به تمام دوستان ( خیلی مخلصیما )

قبل از هرچیزی بگم که سایتی در حال جمع کردن امضا برای ثبت جهانیه عید نوروز در تقویم سازمان ملل هست و منم از شما دوستان میخوام هم لینک رو در وبلاگ خودتون قرار بدید و هم امضا کنید

  از اینــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجا

امیدوارم عزاداری همه مورد قبول حق و امامش واقع شده باشه

یه خبر سیاسی : جناب آقای سید محمد خاتمی هم اعلام کرده یا خودم یا آقای میرحسین حتما برای ریاست جمهوری  کاندیدا خواهیم شد خاتمی جون دمت گرم

بعد از حدود یک هفته تنهایی به علت مسافرت تمام اعضای خانواده که بنده هم به توصیه دوستان گل و خانوم خوشگلم دست به کبریت و چاقو و انواع وسایل خطرناک نزدم جمعه همه تشریف اوردن و من رفتم دست به کبریت زدم

چون تعدادی از دوستان گفته بودند سرعت بالا اومدن وبلاگ شما پایینه منم رفتم و 4تا از کدهای جاوا در وبلاگ رو پاک کردم که وبلاگ سریعتر بشه. بابا شما هم اینقدر از این اینترنت اکسپلورر استفاده نکنید این همه مرورگر خوب داریم ( سافاری ، فایرفاکس ، اپرا ، کروم )

راستی هنوز یکسری از دوستان در اون وبلاگ عاشقا نرفتند و ندیدن که به اونجا هم سر بزنید

علت اینکه فعلا این بار من آپ کردم این بود که خانومی مشغول امتحان هست و منم نگفتم بیاد آپ کنه پس شما هم دعا کنید برای ما مخصوصا آیسانم

راستی بچه ها آخه من گناه دارم پستی که خانومی گذاشت تعداد نظراتش بیشتر از من شد

آخه ما شرط بسته بودیم بر سر تعداد نظرات بیشتر که من باختم

این دفعه زیاد حرفی برای گفتن نداشتم ولی حرف همیشگیم رو بازم تکرار میکنم خدایا ممنون دوستای به این گلی به ما دادی

و خیلی ممنون که یکی از بهترین فرشته هاتو نصیب من کردی آیسانم با تمام وجود دوست دارم



نويسنده : بهزاد

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 |

 

چی بگم از کجا بگم؟؟؟

سلام به تمامی دوستای گلمون که وجودشون باعث امیدواری برای من و آیسان جونم هست

اول تسلیت دوباره بابت این ایام ( بچه ها در عزاداری هاتون ما و تمام عاشقا رو فراموش نکنید )

دوم بگم در مطلب هفته پیش یه بحثی پیش اومده بود واسه اینکه معنای اسم خانومم چیه ؟؟؟ که اینو روشن کنم

آیسان به معنای ماه من و یک نام ترکی هست

( من خودم این اسمو خیلی دوست دارم . ما هیچ کدوم آذری نیستیم)

مطلب بعد هم همون چیزی بود که خانومی در پستش اشاره کرد همون کامنتی که گذاشته بودند و اون آرزوی بیجا و من هم به آیسان گفتم خودتو ناراحت این جور آدما نکن و اینجا هم به همه دوستان میگم ما مال همیم تا ابد چون کار ما خیلی وقته از دوستی گذشته من توان تحمل یک دقیق دوری از خانوم گلمو ندارم .

نشده روزی باید که من با گلم تلفنی صحبت نکنم متاسفانه به دلیل شرایط کاری که دارم چند ماهه عشقمو ندیدم و همین جا ازش عذر خواهی میکنم به خاطر کم کاری خودم ولی هیچی از میزان علاقه من به تو کم نشده که هیچ بیشتر هم شده فدات شم   

اینم بگم ما هردو واقعا از اینکه دوستای گلی مثل شما داریم واقعا و از صمیم قلب خوشحالیم دوست داشتم تمام دوستامونو اسم ببرم ولی خدا رو شکر اینقدر زیادن که اسم نمیشه برد ولی دوستون داریم یه عالمه

این هفته کل خانواده ما رفتن سفر و من تک و تنها خونه موندم ولی تا آیسان هست (حتی تلفنی) آدم چه غمی داره؟؟؟؟

آیسانم چی بگم از دلم که تمام اوقات به یاد تو هست چی بگم از وجودم که فدای خنده هاته

عزیزم ، خانومم ، مهربونم در همه حال و تا آخر عمر میپرستمت و بدون که تویی تمام وجودم و تویی که در دل من امید رو به وجود اوردی

دوست دارم با تمام وجود

 


نويسنده : بهزاد

یکشنبه پانزدهم دی 1387 |

 

یه پست جدید ! ! !

آخیش الان یه عطسه توپ کردم کلی روحمو صیقل داد ( اوه )

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

(((((((( عیدتون مبارک ))))))))

سلام به همه دوستان گلی که این همه به من و خصوصا به آیسانم لطف دارن و این همه براش کامنت گذاشتند ( حسودی نمیکنمااااااااا بلکه خوشحالم )

همه خوبید ؟؟ خوشید ؟؟؟ خوب خدا رو شکر

والا هفته پیش آیسان جون بعد از مدتها آپ کرد و دیگه اومده بین ما و دیگه هم اگه خدا بخواد هستش ومنم کلی خوشحالم

خوب خدمت همه دوستان بگم اول تعرف کنم که شنبه (همین 23 آذر) یه اتفاقی در این وبلاگ افتاد من خودم اندر کف مونده بودم همینطوری که داشتم نظراتو میخوندم دیدم تعداد نفرات آنلاین حدود 25 نفره کلی خوشحال شدم گفتم برم در وبگذر ببینم از کجاها دارن وبلاگ ما رو میخونند دیدم تمامشون از کشور های خارجی بودند مخصوصا آمریکا و فرانسه

آقا منو میگی ترسیدم گفتم نکنه خبریه و نکته جالب اینکه سیستم عامل اکثرشون هم لینوکس بود ( مثل این هکرهای خفن ) و چیزی که بیشتر از همه منو متعجب کرد این بود که هیچ کدوم از سایتی لینک نشده بودند یعنی مستقیم در مرورگرشون آدرش ما رو وارد کردند و اومدند

حالا کی میدونه جریان چیه؟؟؟؟ ( منم از IP های همشون یه عکس گرفتم که از اینجا ببینید )

مطلب بعد اینکه دوست صمیمی و همیشه همراه وبلاگ ما هم عروسیش تموم شد و اینکه از همه میخوام واسه خوشبختیش دعا کنند و بیاید ما هم از خدا بخوایم زودتر نصیب ما هم بکنه ( آمییییییییییییییییییییییییین )

حالا آخر مطلب هم بگم از اونجای که تا الان برای من و درس خوندنم دعا کردید از این به بعد برای آیسانم هم دعا کنید

و بگم آیسان جون تویی تمام وجود من که تا آخر عمرتو رو میپرستم و دوست دارم  

((((((((شب یلدا بر همه مبارک))))))))



نويسنده : بهزاد

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 |

 

و همچنان منم

و باز هم سلاااااااااااااام
خیلی خیلی سلام به خدا من شرمنده ام. این قضیه آیسان هم شده همش بدشانسی
وقتی بش میگم بابا اینجا همه دوست دارن و همه با اینکه خیلی کم خودت اومدی و دیدنت ولی همیشه از حالت میپرسند خیلی خوشحال میشه علت اینکه تا الان نتونسته بیاد اینه که مغازه ای که کامپیوترشو گرفته تا درست کنه 2 روزه بسته و باز نکرده ولی اینو من قول میدم تا روز 19 آذر که وارد دومین سال عمر این خونه مجازیه ما میشیم آیسانم هم میاد.
خوب این چند وقت که نبودم خیلی اتفاقا افتاده هم خوب و هم بد
از بده شروع میکنم که آخرش خوبه رو بگم چون خودم عاشق پایان خوب و با حال هستم

یکی از دوستان خوب وبلاگ که عاشقه یه مشکلی بزرگ برای عشقش به وجود اومده برای همین از همه میخوام که براشون دعا کنند برای هردوشون تا زودتر این مشکل هم برطرف بشه
یکی دیگه از همراهای وبلاگ ما هم فعلا گذاشته رفته و میگه تا اطلاع ثانوی نمیخواد دیگه آپ کنه و اصلا معلوم نیست که دیگه بیاد
این 2تا مطلب خیلی ناراحتم کرد بریم سراغ خبرهای خوب
یکی از بهترین دوستای وبلاگ امروز عروسیشه ( همین امروز و همین الان ) و منم خیلی خوشحالم و از همین جا از طرف خودم و آیسانم و تمام عاشقا بش تبریک میگم.
خبر بعد هم اینه
اگه نگاه کنید در بلاگفا خیلی وبلاگها هستند که حالت کلوپ شده و همه میرند در این وبلاگها عضو میشند ولی متاسفانه بیشتر این کلوپها به قول خودشون وبلاگ کل کله و هیچ جایی برای جمع شدن عاشقا در کنار هم نیست
من به ذهنم خورد که یه جایی برای تمام عاشقا بسازیم و این پیشنهادو به دوست خوبم حجت دادم و اونهم گفت خوبه و این کلوپ رو هم ما ساختیم

از اینجا از تمام عاشقا دعوت میکنیم بیاند و در این کلوپ عضو شند. ( نه بیارید خشن میشم   )
دیگه چی بگم خسته شدم از بس حرف زدم


 

نويسنده : بهزاد

چهارشنبه ششم آذر 1387 |

 

ای روزگار

اول سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام
شدیدا در خوشحالی به سر میبرم به علت اینکه اومدم و آپیدم.مثلا دارم درس میخونم کسی به روی خودش نیاره

خوب این کار کردن با این اکسل دردسر داره والا این آقای صاحب کار بنده به من گفت که 330 تا کارت تبلیغاتی که مال شرکتهای مختلف رو بگیر برو در اکسل وارد کن منم تا حالا با اکسل کار نکرده بودم ( ولی در عوض ورد و پایر پوینت رو فولم ) پیش خودم گفتم خوب میرم سریع میزنم
اول که کارت ها رو دیدم مخم سوت کشید
میدونید چرا آخه تمام اسمها به زبان چینی بود اینا هم با این اسمای چرتی که دارند تقریبا اون اولا هر کارتی 5 دقیقه طول میکشید از بس اسم اینا سخت بود
منم روز اول 30تا کارت رو وارد کردم دیگه هم کمرم و هم چشمام درد گرفته بود از طرفی دیگه هم 3 روز بیشتر وقت نداشتم و همین آقای صاحب کار هم 10تا کار دیگه داده بود باید اونا رو هم انجام میدادم و تازه از همه مهمتر مثلا من درس هم داشتم.
روز اول با 30 تا کارت تموم شد
روز بعد دیدم اینطوری نمیشه یکم خشن شدم 80تا کارت رو تونستم در اکسل وارد کنم آخه بدبختی اگه فقط اسم بود که کاری نداشت
هم اسم و هم نام شرکت ، ایمیل ، سایت ، و کالای تولیدی هم بود خلاصه  80تا دیگه وراد کردمو خوابیدم

روز آخر دیدیم 210 تا مونده
از صبح از ساعت 9 صبح شروع کردم به تایپ تا ساعت 10 شب وای که پدرم در اومد تا تموم شد
بعدشم رفتم یه دونه کتاب آموزش اکسل 2007 گرفتم نشستم خوندم.

در این مدتی که نبودم سعی کردم به همه سر بزنم و از اینکه میدیدم همه به ما سر میزنند و اینقدر به ما لطف دارن هم کلی خوشحال میشدم و دوباره از اینجا از همه تشکر میکنم خدا خیرتون بده


راستی منم تا جای که میتونستم چندتا از بهترین دوستامونو در لیست بهترین وبلاگها قرار دادم امیدوارم همیشه بهترین باشن همینطور که تا الان بودن

خوب آیسان دیگه یواش یواش داره میاد اخبار نهایی متعاقبا اعلام میشه




نويسنده : بهزاد

جمعه بیست و چهارم آبان 1387 |

 

چه خبرا ؟؟؟؟؟

سلاااااااااااااااااااااااااااااام
آخیش میدونید جند وقت بود دلم لک زده بود بیام بنویسم
اول کاری میخوام تشکر کنم از همه 
از تمام کسانی که اومدند و نظر دادند و مخصوصا منوخیلی حوشحال کردن و کلی امیدوارم کردند
دوم اینکه یه خبر خوش و داغ هم برای خودم هم برای همه دوستان از یکی دو هفته دیگه آیسان جونم کامپیوترش درست میشه و به جمع ما اضافه میشه
بعد از اینکه پست قبلی رو گذاشتم مثلا رفتم که دیگه شروع کنم درس خوندن
اول که یه سری رفتم انقلاب کلی کتاب خریدم ولی پدرم در اومد چقدر این کتابا گرون شده

بعد دیگه تصمیم گرفتم بخونم ولی هنوز که هنوزه از برنامه عقبم
خوب البته تا بیام عادت کنم یه خورده طول میکشه آخه همزمان کار هم میکنم که یه پولی هم داشته باشم
در مورد فالب وبلاگ هم بگم که به علت اینکه سایتی که از قالب ما پشتیبانی میکرد هک شد قالب ما هم خراب شد و منم دربه در  دتبال قالب قشنگ بودم که اونی که مورد علاقه باشه رو پیدا نکردم تا امروز که تونستم همون قالب فبلی که حالا توسط یک سایت دیگه پشتیبانی میشه رو پیدا کنم و بذارم در وبلاگ از این قالب خوشم میاد چون تمام صفحه میباشد.
در ضمن واسه یکی از دوستان بلاگفایی ما هم یه اتفاق خوب افتاده که از روزی که شنیدم کلی خوشحال شدم ( داره مامان میشه و بازم من و آیسان از همین جا بشون نبریک میگیم )
راستی به این لینک هم برید و نظر بدید ( ما گوگل رو خریدیم )
دیگه هم خبری نیست تا وقتی بتونم دوباره بیام بنویسم
بازم برام دعا کنیدااااااااااااااااااااا




نويسنده : بهزاد

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 |

 

میخوام کمرنگ بشم

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خدایی تیتر رو حال کردید
راستش تقریبا نزدیک یک سال با هم بودیم. اگه کسی ناراحت میشد ما هم ناراحت میشدیم ، اگه کسی خوشحال میشد ما رو هم در خوشحالیش شریک میکرد خلاصه اینکه کلی با هم حال کردیم 
امسال منم مثل خیلی های دیگه در کنکور شرکت کردم ولی نه سراسری بلکه کاردانی به کارشناسی ولی با این گندی که سازمان سنجش زد منم مثل خیلی های دیگه قبول نشدم
به خیلی جاها نامه نوشتم و اعتراض کردم ولی از برکات دولت خدمتگذار اینه که اصلا کسی آدمو تحویل نمیگیره    
خلاصه یه جورایی الان سرباز حساب میشم ولی تقریبا چند ماه وقت دارم  برای همین میخوام زود دفترچه اعزام رو پست نکنم و یه جورایی ریسک کنم و خودمو واسه کنکور بعد آماده کنم
واسه همین میخوام تقریبا 2 یا 3 هفته ای یکبار بیام و هم سر به همه بزنم و یه مطلب هم من بزنم
باور نمیکنید الان چقدر ناراحتم که میخوام دیرتر به دوستانی که واقعا دوسشون دارم سر بزنم ولی چاره ای ندارم
تمام دوستانی که همیشه کنار ما بودن و خدایی هوای ما رو داشتن تمام اون کسانی که الان اسمشون در قسمت پیوندها هست ولی خوب به آیسان گفتم حالا که من دیرتر میام اون سر بزنه
آیسانی که از ته دل دوسش دارم و هیجی در این دنیا رو به یه تار موی مهربونش هم نمیدم.
ای بابا چقدر غمگین شد این دفعه
فقط واسم دعا کنید که شانس بیارم
به عنوان هدیه برای همه دوستای گلم در اینجا نحوه کار با یک برنامه رو گذاشتم که به درد تمام اینترنت بازا میخوره مخصوصا ما وبلاگی ها. ( برای ورود اینجا رو کلیک کنید )




نويسنده : بهزاد

یکشنبه پنجم آبان 1387 |

 

اندر حکایت گوگل ریدر و نحوه کار با آن

سلام گرم به دوستای خوبم این هفته گفتم در کنار مطالب همیشگی وبلاگ در مورد گوگل ریدر و طرز استفاده از اون یک مطلب بذازم تا همه استفاده کنند.

ادامه مطلب

نويسنده : بهزاد

یکشنبه پنجم آبان 1387 |

 

و بازم هم سلام یک سلام توپ

سلام
سلام به دوستای گلمون
راستش اول بابت ناامیدی هفته پیش خیلی خفن عذر خواهی میکنم
  
خوب بالاخره واسه آدم مشکل پیش میاد اونم چه مشکلای خفنی
خلاصه که به خوبی و خوشی حل شد حالا باید بگم دست همه دوستان گلی که این همه به ما محبت دارند واقعا درد نکنه
امتیاز ما خیلی افزایش پیدا کرد ولی برای ما خود این دوستان که خیلی هم دوسشون داریم مهمه و نه چیز دیگه   
در مورد اینکه چرا این همه دیر آپ میکنیم والا ما تقصیر نداریم ولی حالا که در خدمت هستیم
راستش اینه که من میخوام یکبار دیگه برای کنکور کارشناسی بخونم
smileyssmileys   و مجبورم دیر به دیر آپ کنم و برای همین از تمام دوستان گلم میخوام که برای من دعا کنند 
یه دعای اساسی
بازم تشکر از اظهار لطف تمام دوستان که واقعا دوسشون داریم
خدایی خیلی گلید
در آخرم اینکه بگم خیلی مخلصم و اینکه آیسان جون دوست دارم





نويسنده : بهزاد

چهارشنبه یکم آبان 1387 |

 

سلامی گرم

سلام 

سلامی گرم به گرمای خورشید نه بابا هیچ کس نمیسوزه

راستش فکر نمیکردم که بخوام امروز آپ کنم. میدونید منتظر بودم یه نفر بیاد و آپ قبلی منو ببینه ولی نیومد 

منم دیدم دیگه وقت آپ کردنه 

دوست دارم در این آپ از دوستان بگم تمام کسانی که همیشه دوست ما و این وبلاگ بودند و همیشه با نظراتشون ما رو دلگرم میکردند و میکنند.  

دوستانی که تمام اونا خودشون هم عاشقند

عاشق هم. امروز فقط میخوام بنویسم ، راستش دلم کلی گرفته از این روزگار از این وضعیت از اطرافیانم مخصوصا کسانی که ازشون انتظار نداشتم و ندارم

البته میدونم با داشتن دوستان گلی مثل شماهایی که همیشه هوای ما رو داشتید خیلی زودتر از همیشه از این وضعیت خلاص میشم.

راستی گلهای من اینجانب رفتم و وبلاگ رو در یک سایت بین المللی برای امتیاز دادن ثبت کردم و هرچی بازدید از این وبلاگ بیشتر بشه امتیاز ما هم بیشتر میشه

البته امیدی به برنده شدن نیست همینطوری این کارو کردم حدود یک ماه پیش (بیکاری بد دردیه )

اونایی که میخواند یه حالی به ما بدن اینجا رو کلیک کنن.

بازم از تمام دوستانی که در این یک سال ما رو تنها نذاشتن ممنون. راستی ببخشید یکم ناامیدانه نوشته بودم.


 بهزاد 



نويسنده : بهزاد

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 |

 

خیلی وقته

خیلی وقته از احساسات خودم نگفتم

خیلی وقته علاقه خودمو به تنها عشقم فریاد نزدم

خیلی وقته با تمام وجودم اعتراف نکردم که آیسانم دوستت دارم

گرچه بارها وبارها مستقیم به چشماش نگاه کردم وگفتم که تویی که تمام وجودمی

تویی که به این زندگی امیدوارم میکنی

آیسانم ، بهترینم ، مهربونم ، بدون که بهزادت عاشقته و تو رو با تمام وجودش می پرسته

عزیزم تویی که به این زندگی امید دادی ، جهت دادی

دوست دارم همین الان بغلت کنم ، ببوسمت ، به چشمای نازت نگاه کنم و اون لبهای خوشگلتو ببوسم

آیسانم من تشنه اون محبت زیبای توام و ازت ممنونم که ازم دریغ نمیکنی

با تمام وجودم میبوسمت و دوستت دارم

قربونه اون چشمای قشنگت برم بدون که من تا آخر عمرم هر چند سال که باشه کنارتم و عاشقانه و با تمام وجودم دوستت دارم و حالا با خیال راحت به من تکیه کن تا عاشقانه با هم زندگی کنیم.

ممنون که کنارمی و با بدی های من کنار میای خیلی به تو نیاز دارم وحالا که دارمت خدا رو تا آخر عمر شاکرم.


آیسانم دوستت دارم


                                                                                                
                                                                                                  بهزادت



نويسنده : بهزاد

دوشنبه پانزدهم مهر 1387 |

 

تبریک

سلاااااااااااااااااااااااااااااام
عید سعید فطر رو به همه مسلمین خصوصا تمام ایرانیا خصوصا تمام عاشقا و بازم مخصوصا تمام عاشقایی که همیشه به یاد ما بودند و ما رو تنها نذاشتند
دوتاتبریک ویژه هم داریم

یکی به نازنین خانوم بابت تولد عشقش. علی جان تولدت مبارک.

یکی به سمانه خانوم بازم بخاطر تولد عشقش. محسن جان تولدت مبارک.



نويسنده : بهزاد

سه شنبه نهم مهر 1387 |

 

شب قدر

سلام به همه دوستان گلم

شبهای قدر نزدیک است شبی که وضعیت ما در سال بعد مشخص میشه

شبی که قران نازل شد

و شبی که امیر مومنان حضرت علی (ع) به شهادت رسید

اول اینکه من و آیسان به تمام مومنان و مسلمانان تسلیت میگیم و بعد اینکه یه مطلب مستند بنام حقیقت شب قدر آماده کردم که هرکسی دنبال تحقیق و فهمیدن اساس این شبها است بگیره و بخونه (حجم خیلی کم با دو فرمت مختلف گذاشتم)(فرمت (doc 41 KB (فرمت (RAR 8 KB

در این شبها واقعا از تمام دوستان و عزیزانی که همیشه همراه ما بودند التماس دعا داریم



ادامه مطلب

نويسنده : بهزاد

جمعه بیست و نهم شهریور 1387 |

 

سورپرایز

نمیدونم چه طور شد ولی خوب شد

 

یه دفعه اومدم پای کامپیوتر نشستم الکی قالب وبلاگ رو عوض کردم بعد دیدم قشنگ شد

نظر شما چیه؟؟

***راستی یه تبریک ویژه به مریم و امین بابت روزهای خوش در پیش رو***


نويسنده : بهزاد

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 |

 

گلایه از زمونه

جالبه دوست دارم بنویسم اما نمیدونم از چی و از کجا؟؟

به هرچی که دوست دارم آزادانه فکر کنم انگار با یه چیزی محکم میزنند تو سرم که تو حق نداری به این چیزا فکر کنی اصلا تو حق نداری فکر کنی.

خودم هم نمی دونم چرا این حرفا رو میزنم و اصلا اینا چه ربطی به این وبلاگ داره ولی دوست دارم بگم تا شاید آروم بشم

وقتی یاد حرفای آقای رئیس جمهور در انتخابات می افتم و حالا این وضعیت رو میبینم دوست دارم به هیچی فکر کنم

نمیدونم شما ها به چی امید دارید و چی یا چه کسی پشتوانه شماست ولی من یه عالمه مشکل دارم که دارم زیر بارشون له میشم

امیدم همسرم ، این وبلاگ ، و شما دوستان عزیز هستید که از همه شما میخوام هیچ وقت منو تنها نذارید.

راستی دوستان خوبم یه سایت باز شده که داره امضا و پیام جمع میکنه واسه اینکه آقای خاتمی راضی بشه که برای انتخابات ریاست جمهوری کاندید بشه اگه دوست داشتید بگید تا آدرس سایت رو بذارم در وبلاگ.

نويسنده : بهزاد

چهارشنبه بیستم شهریور 1387 |

 

المپیک

این دفعه تصمیم گرفتم بجای نوشتن یه فایل قشنگ از حقایق زندگی بذارم

حجمش خیلی کمه به دیدنش می ارزه

دانلود کنید ، ببینید ، بخندید و فکر کنید

نويسنده : بهزاد

شنبه دوم شهریور 1387 |

 

بهونه

من و آیسان از تمام دوستانی که همیشه با نظرات دلگرم کننده خودشون به ما لطف دارند بابت تاخیر طولانی مدت آپ کردن این وبلاگ عذر می خواهیم

راستش در این مدت اصلا حالو حوصله نداشتیم

هر دو درگیر بودیم نه با هم و نه با خودمون بلکه با مشکلات

نمیدونم واسه شما هم این طوری شده؟؟؟؟؟؟؟

جدیداً حس میکنم سختی های زندگی دارند بیشتر و سخت تر میشند یه جورایی غیر قابل تحمل ولی به برکت شما دوستای عزیز و همسر مهربانم با اینا هم کنار میام یعنی مشکلات باید با من کنار بیان

راستی کسی از حجت و بهاره خبری نداره ؟؟؟ وبلاگشون که دیگه باز نمیشه

اتفاقی افتاده؟؟؟!!!!

خلاصه اینکه کلی دوستون داریم از اونجایی که منم کلی از آیسان میترسم میگم اینجانب هم کلی مخلصم.

راستی این اعیاد دوست داشتنی رو به تمام مسلمین خصوصا عاشقا تبریک میگم.


نويسنده : بهزاد

شنبه نوزدهم مرداد 1387 |

 

تبریک

عید

بعثت رسول اکرم

بزرگترین عید مسلمین بر تمامی مسلمانان جهان خصوصا تمام ایرانی های با معرفت گرامی باد.


نويسنده : بهزاد

چهارشنبه نهم مرداد 1387 |

 

داستان

سیرک

 

یادم می آید وقتی نوجوان بودم ، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده ی پر جمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.

شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند ، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند.

ادامه در ادامه مطلب



ادامه مطلب

نويسنده : بهزاد

چهارشنبه نهم مرداد 1387 |

 

زخم های عشق

زخم های عشق

چند سال پیش در جنوب فلوریدا در یک روز گرم تابستانی پسر کوچکی با عجله لباس هایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه زد. مادرش از سوراخ کلید نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند، مادر وحشت زده

                                                                                                                ادامه در ادامه مطلب

 



ادامه مطلب

نويسنده : بهزاد

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |

 

مشعل

مشعل

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت .

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید ؟

                                                                                                              ادامه در ادامه مطلب

 



ادامه مطلب

نويسنده : بهزاد

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |

 

کتیبه کوروش بزرگ بنیان گذارحقوق بشر

اينك كه به ياري مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و كشورها جهات اربعه را به سرگذاشته ا اعلام مي كنم كه تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آئين و



ادامه مطلب

نويسنده : بهزاد

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 |

 

یادگاری

سلام

وای که دیروز چه روزی بود قید دانشگاه زدم رفتم خانوم نازنینم رو ببینم

خدا میدونه که چقدر به جفتمون خوش گذشت

عزیزم حالا که پیشت نیستم ولی بازم فریاد میزنم که چقدر دوست دارم

میگم که بدون تو من هیچم و با تو خوشبخت ترینم

بی تو تنها ترینم و با تو خوشحال ترینم

نازنینم اوایل که با تو آشنا شده بودم فقط یه دوستی ساده بود کم کم تو شدی بهترین دوستم که بازم زمان گذشت دیگه شده بودی محرم تمام اسرارم

با گذشت زمان علاقه من به تو بیشتر شد دیگه یه چیزی بالاتر از دوست بودی نمیتونستم یه لحظه هم به تو که دیگه شدی بودی تمام زندگیم فکر نکنم

آره من عاشق شده بودم

دیگه نمیتونستم بی تو سر کنم و اونجا بود که نظرمو به تو گفتم و تو هم با تمام بزرگواری قبول کردی و شدی اولین و آخرین عشق ابدی من

همسر عزیزم خیلی دوست دارم تویی که به من آرامش میدی

وقتی گرمای دستتو حس میکنم به آرامش می رسم و حس میکنم که چقدر خوشبختم

نازنینم با تمام وجودم می پرستمت و عاشقانه دوستت دارم.

 

                                           بهزاد                                          

 


نويسنده : بهزاد

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 |

 

بنام او

چند وقتی سرمون شلوغه 

شرمنده سعی میکنیم تکرار نشه

بنام او
چند وقت پيش برايم ثابت شد...
مطلب همين است كه مي گويم...
وفكر هم نمي كنم جز اين باشد...

كه :

فلسفه اصلي خلقتِ بادها...
اين نيست كه ابرها را حركت دهند...
اين نيست كه در آغوش گلها، گرده افشاني كنند...
اين نيست كه موجهاي كوه پيكر دريا را بسازند...

فلسفه اصلي خلقت باد،
يا بهتر بگويم، كمال بادها آنست كه...
بر آبشار گيسوي دلبران بوزند
كمال آنها، افتادن در شكنج گيسوي دلبرانست...

آن وقت،
اركان هستي،
به حركت در مي آيد.


نويسنده : بهزاد

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 |

 

سلام

تو این ایام عید منم یه سری رفتم شهرستان

شهرستان زیبای خوانسار واقع در استان اصفهان گفتم چند تا عکس از طبیعت زیبا و دل انگیز اونجا بگیرم تا همه ببینند که از اون عکس ها 3تا بیشتر نموند و بقیه اونا پاک شد

بی خیال اینهم این عکسا (در ادامه مطلب ببینید:)

ادامه مطلب

نويسنده : بهزاد

پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 |

 

تبریک

" سال نو مبارک "


نويسنده : بهزاد

 

عیدی

چند روز دیگه عید ما ایرانی هست. عید نوروز که از تمام اعیاد ما زیباتر و قشنگ تره

خانم خوشگل منم رفته سر به پدر و مادرش بزنه و در این ایام زیبا کمک اونا باشه

منم میخوام از اینجا دوباره این روز رو بهش تبریک بگم و بگم که چقدر دوسش دارم ، بگم که آرزو دارم که سال 87 هم مثل سال 86 پر از عشق و صمیمیت برای همه و خصوصا برای ما باشه

دوست دارم با کمکت سال 87 رو هم مثل 86 به خوبی و با عشق بگذرونیم

فدات بشم دراین سال چند بار مشکل پیش اومد که تونستیم با هم حل کنیم عزیزم باز هم ممنون که کنارمی و با صبرت منو یاری میکنی. آیسانم تو همسر گل منی تا ابد.

عزیزدلم اینقدر به تو محتاجم که حد نداره با تمام وجودم می پرستمت و از خدا خوشبختی خودمونو میخوام.

تو تمام زندگی منی و تمام وجودم عاشقتم و دوستت دارم و میخوام بازم در این سال جدید به تو قول بدم که تا ابد با عشق کنارت بمونم و خوشبختت کنم.

آیسانم دیوانه وار دوستت دارم و عاشقتم.

 

                        بهزاد



ادامه مطلب

نويسنده : بهزاد

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 |

 

تاریخچه نوروز (2)

نوروز، جشن ايرانيان از روزگاران كهن پر شكوه ترين جشن بهاری در جهان بوده است. نوروز بهارانه ای  است كه روايت های تاريخ درباره پيدايش آن بسيار گوناگون است  نوروز جشن شروع  فروردين يا  « فرودگان »  است كه ياد آور  اجداد و نياكان ما بود و چنان مي پنداشتند كه در پنج شب  ، ارواح پاك مردگان ، برای ديدار وضع  زندگي و  احوال  بازماندگان  به  زمين فرود  مي آيند و در خانه و آشيانه خويش  سرگرم تماشا وسركشي  مي شوند . اگر

ادامه مطلب

نويسنده : بهزاد

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 |

 

روایت های اسلامی درباره نوروز

آورده اند كه در زمان حضرت رسول (ص) در نوروز جامي سيمين كه پر از حلوا بود براي پيغمبر هديه آوردند و آن حضرت پرسيد كه اين چيست؟ گفتند كه امروز نوروز است. پرسيد كه نوروز چيست؟ گفتند عيد بزرگ ايرانيان.

ادامه مطلب

نويسنده : بهزاد

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 |

 

پیدایش جشن نوروز

جشن نوروز را به نخستين پادشاهان نسبت مي دهند. شاعران و نويسندگان قرن چهارم و پنجم هجري چون فردوسي، عنصري، بيروني، طبري و بسياري ديگر كه منبع تاريخي و اسطوره اي آنان بي گمان ادبيات پيش از اسلام بوده ، نوروز را از زمان پادشاهي جمشيد مي دانند.
در خور يادآوري است كه جشن نوروز پيش از جمشيد نيز برگزار مي شده و ابوريحان نيز با آن كه جشن را به جمشيد منسوب مي كند يادآور مي شود كه : «آن روز كه روز تازه اي بود جمشيد عيد گرفت؛ اگر چه پيش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود».


نويسنده : بهزاد

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 |

 

هدیه

این سری میخوام چندتا عکس خوشگل دیگه واسه آیسان جونم بذارم

عزیزم ببین و لذت ببر

                                                                                دوستت دارم

 

 

 


نويسنده : بهزاد

شنبه چهارم اسفند 1386 |

 

عشق

برای منم بهترین روز عمرم بود فهیمه جان از صمیم قلب و با تمام وجودم دوستت دارم

هیچ کس هیچ وقت نمیتوته جای تو رو تو قلبم بگیره چون من خیلی وقت پیش قلبمو به تو هدیه دادم

همسر عزیزم دوستت دارم

چند روز دیگه روز زیبای والنتاینه

من خودم از این روز خیلی خوشم میاد ، یه عده هستند گه میگند این روز مال ما ایرانی ها نیست .

آره یه موقعی فقط مال غربیها بوده ولی هرچیزی که قشنگه باید پذیرفت که بعد از یه مدتی جهانی میشه که این روز هم از این قاعده مستثنی نبوده و نیست.

هر سال روز 14 فوریه برابر با 25 بهمن ماه روز والنتاین هست.

البته ما ایرانی ها خودمون یه همچین روزی داشتیم ولی خوب از یاد رفت مثل خیلی چیزهای دیگه.

بریم سراغ اصل مطلب که من خیلی دوست دارم:

از همین جا میخوام به عزیزم ، به خانم خوشگلم ، به بهترین فرد زندگیم ، به آیسانم بگم که چقدر دوستش دارم و این روز قشنگ رو بهش تبریک بگم " گلم والنتاینت مبارک."

عزیزم چند تا عکس هم فقط واسه تو گذاشتم که امیدوارم خوشت بیاد.

 

                                                                                   

از طرف دوستدار همیشگی تو

                                                                                                   بهزاد


نويسنده : بهزاد

پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 |

 



بهزاد و آیسان
این وبلاگ متعلق به ما دوتاست
من و نامزد عزیزم که از ته قلب دوسش دارم ( آیسانم میپرستمت تا آخر عمر )
سعی میکنیم این وبلاگو با هم تا آخر ادامه بدیم یعنی در اصل اینجا خونه مجازی ماست پس به خونه ما خوش اومدید.

Behzad.Aysan@gmail.com

 

حرف دل ( آتیش عشق )
مناسبت ها
داستان
داستان عشق ما دوتا ( در دست احداث )

 

بهزاد
آیسان

 

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

 

نصف روز ، الافی
اندر حکایت آش خوری -- 2
اندر حکایت آش خوری -- 1
حالو روز من
روز فراموش نشدنی (خیلی شوووووووووم)
اگه بشه یه پست طولانی
التماس دعا
انتخاب ات
عنوان دارد
آخیش

 

دنیای عشق 2 عاشق (حجت و بهاره)
آسمان عشق زیباست... (علی و نازنین)
وصله های زندگی (محسن و سمانه)
دوران خوش زندگی با عشق (مموش و پیشی)
نیلوفر دوستت دارم ( رضا و نیلوفر )
یه عشق پاک و آسمونی...( مریم و امین )
ماه من ( فائزه و مصطفی )
آدم برفی ( آرمیا و پریسا )
آشيانه ای برای عشق (مهسا و همسرش)
ناگفته های من و تو ( خانوم خونه و آقای خونه )
حرفای شنیدنی و نشنیدنی(خاطرات من و امیر)
تولدی دوباره (مونا و علیرضا)
دو تا دیووووونه عاشق ( فرهاد و لیلا )
کافی شاپ 2 نفره ( هادی و نازی )
بهترین من ســـــــــــلام ( جواد و فرح )
من و تو ( حسین و فروزان )
رقص باد و آتش ( سام و ستاره )
بهنام و میترا ( بهنام و میترا )
عشق من الهه ( غفار و الهه )
خاطرات سحری و آقا هانی ( سحر و هانی )
خونه ی ما ( گلی و همسرش )
.ღღ**خودم و خودت.ღღ** ( شیوا و میثم )
نسیم عشق ( نیلوفر و مهدی )
مرمر و حســـــــــــــــین
¨ஜ`*• اشکان و روژان .•*´ஜ¨ ( اشکان و روژان )
مــــــــــــــن و آقایـــــــــــــــــــــی
خاطرات آرش و هلیا ( آرش و هلیا )
لحظه لحظه خاطرات تا رسیدن ( مریم و سعید )
یه کوچولو و آقاییش
عاشقانه های گل یاس ( گل یاس و حسین )
همسفر من ( ستاره و میلاد )
داستانهای حسین و فاطمه ( حسین و فاطمه )
کلبه کوچک دو عاشق ( محمد و مریم )
تی تی ( مریم و رضا )
_×^*عاشقانه های آقایی و خانومی*^×_ (مجتبی و مریم)
بی تو هیچم ( نورا و علیرضا )
نوشته های دختر عاشق ( دختر عاشق و فرهاد )
آرتیــــــــــــــــــــــن و آرتینــــــــــــــــــا
خاطرات پیشی و جوجو
مینی خانوم و مینک خان
یک فنجان چای در خانه دل ( امیر و تینا )
خاطرات مموشی و پیشی جونش
روزهای خوب بارونی ( بهناز و هاشم )
عـــــــــــــــــــــــلی و آرزو
2 تا گل ( حسین و فاطمه )
دو کبوتر عاشق ( مانی و سعیده )
رویای بزرگ ( تینا و احسان )
عشــــــــــــــــــــق مــــــــن
رضــــــــــا و تینــــــــــا
مهـــــــــــــــــناز و ســـــــــــــــــــــــــــــعید
مـــــــــــــــــــــــن و جوجـــــــــــــــــوم
می نویسم می نویسم از تو ... (یغما و بهترین)
راحــــــــــــــــــــل و امــــــــــــــــــــــین
آقا و خانوم خوشحال
عــــــــــشـــــــــــق 10 ســـــــــــــــــاله
مــــــــــــــــــــــــن و نفســـــــــــــــــــم
دوعــــــــاشـــــــــــــق (شیوا و حمید)
زوج خوشبخت (مهناز و شروین)
lena & Ali
با من بمون عشق من (سارا و علی)
احســــــــــــــــان و ســــــــــــودابه
من و اون (کیمی و نی نی)
دو آدم برفی عاشق ( علیرضا و سمانه )
یه زوج عاشق ( ســــــــاناز و امـــــــــــــــیر )
دو خط موازی... ( حمیده )
پاســـــــــــــــــــــتیل و جوجـــــــــــــــــــو
ماتریس زندگی من ( لیلا و محسن )
آبمیوه های عاشقانه هویج و آقاییش
خاطرات ما ( مریم و سیاوش )
دل نوشته ( سینا و تینا )
یادگار عشق ما ( ترانه و منصور )
حــــــــــــــامد و آوا
دست نوشته های آبجی کوچولو (سارا و عشقش)
راز گل سرخ ( دارا و سارا )
ماه آسمون (نازنین و ایمان)
ماتیک صورتی(ملی جونو ومسعود جونش)
خاطرات عشق
خانه ژله ای ( نگار و علی )
و خدایی که در این نزدیکیست ( سمیه خانوم )
عاشقانه ها (عسل خانوم)
وصله های زندگی من ( سمانه محسن )
امپراطور دلها
سرزمین پروانه ها
وبلاگ عاشقای ایرونی

 

پروفایل ما
نظر سنجی
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو... بپیچان!
موتور جستجوی 2 عاشق
اینم آدرس کوتاه شده وبلاگ ما
خبر گذاری خودم ( بهزاد )

 

RSS 2.0
Locations of visitors to this page
Blog Skin