تبليغاتX
بهزاد و آیسان
بهزاد و آیسان

" " در راه عشق بسی خار و خس است.....دل عاشق تحمل بایدش " "


نصف روز ، الافی

سلااااااااااااااااام به تمام دوستان وبلاگی

خوبید انشالله؟؟

عصابم خورده به شدت 

امروز صبح طبق فرمایش جناب سرهنگ ... رفتم دفتر ایشون تا ببینم همچنان باید برم کرمانشاه یا دوباره محل خدمت من تغییر کرده ، وقتی رسیدم تشریف نداشتن و من مدت یک ساعت الی دو ساعت منتظر بودم که تشریف فرما بشند و که آخر هم نیومدند و فهمیدم کار منو دادن به جناب سروان ش که ایشون هم نبودند و وقتی اومد رفتم دفترش گفت چه کار داری وقتی براش توضیح دادم یه دفعه سرم داد کشید تو چرا با لباس شخصی اومدی اصلا چرا خودتو معرفی نکردی

گفتم من تازه اومدم ببینم کجا افتادم و طبق حکم قبلی تا 5 آبان مرخصی دارم گفت نخیر برو زود حکمتو بگیر و خودتو معرفی کن

منم حکمم رو گرفتم دیدم افتام تهران بهداری مرکزی پیش خودم گفتم از بیمارستان افتادم بهداری چه پیشرفتی خاک بر سرت بهزاد

از سرباز اونجا پرسیدم این کجاست گفت 2 تا پادگان پایینتر منم سریع راه افتادم ببینم کجا افتادم رسیدم به اولین پادگان برای اطمینان از دژبانش پرسیدم اینجا آدرس کجاست گفت پادگان پایینی منم وقتی مطمئن شدم سرعتم رو بیشتر کردم و وقتی رسیدم پادگان دوم از دژبان اونجا پرسیدم این نامه رو کجا ببرم گفت مال این پادگان نیست برو پادگان بالایی گفتم مطمئنی گفت آره

دوباره برگشتم بالا همون پادگان اول به دژبانش گفتم دوباره منو فرستادن اینجا گفت نه همون اولیه گفتم یارو اونجا خیلی با اطمینان آدرس اینجا رو داد بالاخره خود دژبان هم به شک افتاد گفت برو فلان اتاق پیش سرهنگ... منم سریع رفتم.

خدایی عجب مرد ماهی بود فوق العاده خوش برخورد کاش همون جا افتاده بودم وقتی نامه منو دید یه جمله زیرش نوشت گفت برو همون پادگان پایینی پیش سروان ش منم دوباره از پادگان اومدم بیرون و سریع رفتم پادگان دوم و رفتم داخل وقتی نامه منو دید بم آدرس دفتر همون سروان ش رو داد و منم رفتم.

از دور وقتی داخل دفتر رو نگاه کردم قیافه اون سروان رو دیدم گفتم خدا رحم کنه این از اوناست که پاچه میگیره

رفتم داخل نامه منو که دید زیر لب گفت بهداری جا نداره منم چیزی نگفتم بعد گفت فردا صبح با لباس نظامی اینجا باش

حالا فردا برم ببینم چه خبره خدا کنه بهداری افتاده باشم اگه نه چقدر پشیمانی داره بیمارستان امام حسین کرمانشاه رو از دست داده باشم

پاورقی : داخل متن دوتا سرهنگ ... نوشتم که بدونید با هم فرق میکنند

همچنین دوتا هم سروان ش نوشتم که این دوتا هم یکی نیستند

ضرب المثل : خدا خر رو شناخت بش شاخ نداد ( قبول دارید ؟؟؟ )


نويسنده : بهزاد

شنبه دوم آبان 1388 |

 



بهزاد و آیسان
این وبلاگ متعلق به ما دوتاست
من و نامزد عزیزم که از ته قلب دوسش دارم ( آیسانم میپرستمت تا آخر عمر )
سعی میکنیم این وبلاگو با هم تا آخر ادامه بدیم یعنی در اصل اینجا خونه مجازی ماست پس به خونه ما خوش اومدید.

Behzad.Aysan@gmail.com

 

اندر حکایت آش خوری ( در دست احداث )
حرف دل ( آتیش عشق )
مناسبت ها
داستان
داستان عشق ما دوتا ( در دست احداث )

 

بهزاد
آیسان

 

دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

 

سلامی گرم
..........
اطلاعیه
باید اینجا هم اثری باشد ( از واقعیت ، برمیگردم)
دومین سالگرد این خونه
ثبت بهترین خاطره ی زندگی
لحظه ی دیدار خیلی نزدیک است
اندر حکایت آش خوری -- 3
لحظه دیدار نزدیک است
سلامی جدید خیلی جدید - بازگشتی دوباره

 

دنیای عشق 2 عاشق (حجت و بهاره)
آسمان عشق زیباست... (علی و نازنین)
وصله های زندگی (محسن و سمانه)
دوران خوش زندگی با عشق (مموش و پیشی)
یه عشق پاک و آسمونی...( مریم و امین )
ماه من ( فائزه و مصطفی )
آدم برفی ( آرمیا و پریسا )
آشيانه ای برای عشق (مهسا و همسرش)
ناگفته های من و تو ( خانوم خونه و آقای خونه )
حرفای شنیدنی و نشنیدنی(خاطرات من و امیر)
تولدی دوباره (مونا و علیرضا)
کافی شاپ 2 نفره ( هادی و نازی )
بهترین من ســـــــــــلام ( جواد و فرح )
رقص باد و آتش ( سام و ستاره )
بهنام و میترا ( بهنام و میترا )
.ღღ**خودم و خودت.ღღ** ( شیوا و میثم )
نسیم عشق ( نیلوفر و مهدی )
مرمر و حســـــــــــــــین
¨ஜ`*• اشکان و روژان .•*´ஜ¨ ( اشکان و روژان )
مــــــــــــــن و آقایـــــــــــــــــــــی
خاطرات آرش و هلیا ( آرش و هلیا )
لحظه لحظه خاطرات تا رسیدن ( مریم و سعید )
یه کوچولو و آقاییش
همسفر من ( ستاره و میلاد )
داستانهای حسین و فاطمه ( حسین و فاطمه )
کلبه کوچک دو عاشق ( محمد و مریم )
_×^*عاشقانه های آقایی و خانومی*^×_ (مجتبی و مریم)
آرتیــــــــــــــــــــــن و آرتینــــــــــــــــــا
مینی خانوم و مینک خان
یک فنجان چای در خانه دل ( امیر و تینا )
خاطرات مموشی و پیشی جونش
روزهای خوب بارونی ( بهناز و هاشم )
عـــــــــــــــــــــــلی و آرزو
2 تا گل ( حسین و فاطمه )
رویای بزرگ ( تینا و احسان )
عشــــــــــــــــــــق مــــــــن
رضــــــــــا و تینــــــــــا
مهـــــــــــــــــناز و ســـــــــــــــــــــــــــــعید
مـــــــــــــــــــــــن و جوجـــــــــــــــــوم
می نویسم می نویسم از تو ... (یغما و بهترین)
راحــــــــــــــــــــل و امــــــــــــــــــــــین
آقا و خانوم خوشحال
عــــــــــشـــــــــــق 10 ســـــــــــــــــاله
مــــــــــــــــــــــــن و نفســـــــــــــــــــم
دوعــــــــاشـــــــــــــق (شیوا و حمید)
دوباره "من" ، دوباره "تو" (سارا و علی)
احســــــــــــــــان و ســــــــــــودابه
من و اون (کیمی و نی نی)
دو آدم برفی عاشق ( علیرضا و سمانه )
یه زوج عاشق ( ســــــــاناز و امـــــــــــــــیر )
دو خط موازی... ( حمیده )
پاســـــــــــــــــــــتیل و جوجـــــــــــــــــــو
ماتریس زندگی من ( لیلا و محسن )
آبمیوه های عاشقانه هویج و آقاییش
خاطرات ما ( مریم و سیاوش )
دل نوشته ( سینا و تینا )
دست نوشته های آبجی کوچولو (سارا و عشقش)
ماه آسمون (نازنین و ایمان)
ماتیک صورتی(ملی جونو ومسعود جونش)
خاطرات عشق
خانه ژله ای ( نگار و علی )
سارا و سالار
مینا و محمد
جیگیلی و ژیگولی ( آتنا و بهزاد )
پاییز بهاری یاسی و مهدی
شاهین و الهام
عشق ابدی ( مهدی و هنگامه )
حبیب و مهتا
عاشقانه های مهسا و پژمان
شادی زندگیمان ( مینا و محمدجواد )
خلوتكده ي دلها ( عسلک و امین )
رویای عشق ( مریم و سجاد )
سحر و امین
علیرضا ملیکا
مهیا و نوید
خاطرات دو عاشق واقعی ( امیر و شیرین )
دوستت دارم (بهراد و مامانی)
منو پیشو جونم
افشین و آمنه

 

گذر عمر من ( مهسا خانوم)
پرستاران جوان یزد
وبلاگ عاشقای ایرونی
سرزمین پروانه ها
قلب یخی ( هستی خانوم )
وصله های زندگی من ( سمانه محسن )
عاشقانه ها (عسل خانوم)
و خدایی که در این نزدیکیست ( سمیه خانوم )
پروفایل ما
نظر سنجی

 

RSS 2.0

Image by Locations of visitors to this page